تبليغاتX
برای تو می نویسم...
دیداری که هرگز فراموشش نخواهم کرد.

گو اینکه چشمای اون خیلی بیناتر از ماست و میتونه ببینمون اما دلم می خواست وقتی به دیدنش میرفتم که منم میتونستم ببینمش و نرمی دستای مهربونش رو لمس کنم. دلم میخواست می تونستم نظرش رو راجع به خودم توی برق چشماش ببینم و بفهمم. دلم میخواست می تونستم گوش بسپارم به طنین صدایی که از عسل شیرین تره. دلم می خواست بهش می چسبیدم و بوش می کردم آخه من عاشق بوی مادربزرگام؛ یه بوی خنک و لطیف که توش مهربونی و آرامش موج میزنه. دلم میخواست مهمون دستهای پر تجربه اش میشدم حتی اگر کلم پلو بود! دلم می خواست به نماز خوندنش نگاه می کردم و توی چادر نمازش نماز میخوندم. دلم میخواست موهام رو می سپردم به انگشتاش تا برام ببافه. دلم میخواست براش ساعتها حرف بزنم از دلتنگیام، از آرزوهام، از زندگی، از همه این سالها که حسرت مادربزرگ داشتم...

برای من فردا روز دیگریست. روزی که او مرا میبیند هرچند که من سعادت دیدن روی ماهش را ندارم... کاش بتواند دوستم بدارد!!!

پیوست:

یه دلهره شیرین دارم! دلهره از باب اینکه دلپسندش نباشم، شیرین از باب دیدن او و تو...

     

نوشته شده توسط شاپرک در جمعه 11 دی1388 ساعت 15:21 | لینک ثابت |

از همه جا...

- یه وقتایی یه چیزایی می شنوی که احساس می کنی روی سرت دو تا شاخ گنده سبز شده!!! یعنی حتی خارش ناحیه شاخ احتمالی رو حس می کنی! اونوقت همه جات می سوزه و نمیدونم چرا یه لبخند گنده به پهنای صورتت میشینه روی لبات؟! از اون لبخندایی که توش هزارتا حرفه؛ از فحش و بد و بیراه بگیر تا اشک و خودخوری... بعدش یه آه گنده می کشی و با خودت می گی که :" عجب!!!!! چرا دستم نمک نداره؟؟!!" بعدترش هم با خودت عهد می کنی از صفحه قلب و ذهنت پاکش کنی حتی اگر یه دختر خاله است که با هم بزرگ شدین... مطمئنی که دیگه دوستش نداری.

- وارد دانشکده که میشم، بوی تو میاد!!!! همون بو آرومم می کنه. با خودم فکر میکنم که دارم روی  رد پاهای تو راه میرم، حالا چه اهمیتی داره که این رد مال سالها پیش بوده؟! مهم اینه که هنوز هم به من آرامش میده...

- دارم زبان میخونم که دلتنگیم غیر قابل تحمل میشه. چشمام رو می بندم و لبام رو می چسبونم به دست نوشته بالای کتابت. نمی دونی چه همه می چسبه!

- دلم می خواست چشمام رو ببندم و باز کنم، دنیا یه طور دیگه میشد. پر از امنیت و آرامش. بدون گلوله و زد و خورد... کم کم دارم مطمئن میشم که باید رفت، شاید به هرجایی غیر از اینجا...

- درس می خونم اما از خودم راضی نیستم چون ذهنم درگیره و نمی تونم جمعش کنم. ذهنم درگیر راستها و دروغهاست! درگیر خوبها و بدها! هرچی میخوام به اون مادری که به امید یه خبر هرچند کوچیک از بچه اش، شبش رو روز می کنه و روزش رو شب، فکر نکنم نمیشه... تمام قلبم منقبضه! شاید از نظر تو این یه ضعف باشه که من آستانه تحریکم این همه پایینه، ولی نمی تونم کاریش کنم. 

- الآن هیچ چیز نمیتونه اندازه بغل محکمت آرومم کنه...

 

نوشته شده توسط شاپرک در چهارشنبه 9 دی1388 ساعت 12:20 | لینک ثابت |

آلوی ترش!
پشت کامپیوتر نشستم و منتظرم تا ویندوز بیاد بالا که یهو چشمم میخوره به باکس سبز کنارم و یاد آلو ترشام میوفتم. چشمام چنان برقی میزنه که انعاکسش رو توی صفحه مانیتورم میبینم!!! نایلون رو از تو باکس درمیارم و مشغول میشم. هربار سه چهارتا از آلوها رو باهم میذارم دهنم و با ترکیبی از جویدن و مکیدن میخورمشون. همه حواسم معطوف به اینه که هسته هاش رو قورت ندم... به خودم که میام از شدت نیروی مصرفی، فکم درد گرفته و کامپیوترم رفته رو اسکرین سیور! 

پیوست:

اصلن خودت میدونی که مهمترین دلیل خوشبختیمی؟!

نوشته شده توسط شاپرک در سه شنبه 24 آذر1388 ساعت 15:32 | لینک ثابت |

خوشحالم!

دیگه تقریبن به ته اولین دوره برنامه ریزی درسیم رسیدم و خیلی خوشحالم که تونستم با وجود همه عوامل محیطی پیش بینی نشده از پسش بربیام و لااقل جلوی اون دست نوشته ات که توی جامدادیمه، روسفید بشم!!! تازه ترشم خوشحالم که یه هفته زودتر از برنامه ریزیم میتونم ببینمت و این واسه من یعنی همه زندگی... راستش خیلی سخت بود! نه اینکه فکر کنی صبح زود بیدار شدن و ظهر نخوابیدن و بیرون نرفتن و با تلفن قهر کردن و از نت و وبلاگ جا موندن و از دوستان بی خبر بودن، سخت بود. نه. سختی همه اونا با انگیزه یه روز زودتر دیدن تو قابل تحمل میشد. تنها سختی بزرگ این یه ماه که هیچ چی کمش که نمی کرد، زیادترش هم میکرد، دلتنگی ام واسه تو بود و بس...

هر لحظه تصور اینکه کمتر از دو روز دیگه میبینمت، بیشتر تر قلقلکم میده تا همش بخندم و خوشحال باشم. انقدر خوشحالم که حتی میتونم برق نگاهم رو از توی آینه ببینم. این یعنی مزه مزه کردن ساعتهای پایانی انتظاری که هر ثانیه اش، برام یک سال گذشت!!!!

پیوست:

 سالهاست که پیوسته خودکار به دست نبودم. طی این یک ماه به مدد نت برداری از جزوه ها و کتابام، شدم یه شاگرد دبستانی مشق نویس! اثرش هم شد مشخص شدن برجستگی نوشتاری انگشت وسطی دست راستم!!!

 

نوشته شده توسط شاپرک در دوشنبه 23 آذر1388 ساعت 14:54 | لینک ثابت |

کرسی!!!

نمیدونم چرا هوا که این طور بارونی و تاریک شد، هوس کرسی و آش رشته کردم! یه کرسی وسط یه اتاق توی یه خونه قدیمی. از اون خونه ها که در چوبی اتاق خوب چفت نمیشه و از لاش سوز میاد تو. فکر کن دو تایی نشسته باشیم زیر کرسی و دو تا کاسه آش رشته هم جلومون. اتاق اونقدر سرده که نوک بینیمون یخ میکنه اما تنمون که زیر لحاف کرسیه، حسابی گرم گرمه! صدای بارون و خنده و شیطنت وآش خوردن...

بعدش میشه تا گوش بریم زیر لحاف کرسی و همینطور که به صدای بارون گوش میدیم، تنگ هم بخوابیم...

پیوست:

خسته ام. ولی این خستگی با خواب و استراحت برطرف نمیشه! تنها چاره اش گرما و تنگی بغل توئه...  
نوشته شده توسط شاپرک در چهارشنبه 18 آذر1388 ساعت 16:26 | لینک ثابت |

"درباره الی"!

"درباره الی" اکران میشه و تو خیلی گرفتاری. فرصت نداری بریم سینما. منم نمیرم چون دلم نمیاد بی تو یه فیلم خوب ببینم. اصلن هم برام مهم نیست چقدر دوستام بهم میخندن!

سی دیش میاد و بیرون و خواهرم برام میاره. به بهونه درس قبولش نمیکنم. هنوز دلم میخواد با تو ببینمش!

سی دیش میاد بیرون و میاد خونه شما و تو با بقیه اعضا خونواده میشینی میبینیش!!! اصلن هم به ذهنت خطور نمیکنه چرا تا حالا من ندیدمش!

بهم که میگی، چشمام بارونی میشه و دلم میشکنه. به نظر تو اتفاق مهمی نیوفتاده اما از نظر من دلیل کافی وجود داره تا واسه خودم غصه بخورم که چرا بهم توجه نکردی و احساسم برات مهم نبود؟!

بهت قول دادم که دلخور نباشم و نیستم فقط دارم با خودم فکر میکنم اگر من جای تو گرفتار بودم و شرایط رفتن به سینما واسه تو فراهم میشد، آیا میرفتی؟؟؟؟؟؟

پیوست:

دارم بافت شناسی میخونم که یهو دلم برات تنگ میشه. تنها راهی که به ذهنم میرسه جوییدن با نهایت ولع یه دونه تریدنت هندونه ایه!!!!!

 

نوشته شده توسط شاپرک در جمعه 13 آذر1388 ساعت 19:1 | لینک ثابت |

از همه جا!

- بالاخره بعد از شصت روز مامانم اومد و کسالت و خستگیهام فراری شدن. الآن پرم از حسهای خوب و خواستنی...

- دلم می خواست از برنامه ام جلوتر بودم و میتونستیم یه قرار هرچند کوچیک با هم بذاریم اما حالا که به خاطر میهمانداری روز تعطیل، از برنامه ام عقب هم هستم!

- با اینکه کارت کتابخونه گرفتم که در شرایط اضطراری ازش استفاده کنم اما اونقدر برخورد کارمندای کتابخونه بد بود که همش سعی میکنم این شرایط اضطراری رو یه جوری واسه خودم قابل تحمل کنم. واسه همین هنوز اونقدر شرایط اضطراری نشده که راهی جز کتابخونه نمونده باشه!

- بعد از بیکار شدنم، خوابیدن بعد از ناهار برام یه عادت شده بود. از وقتی شروع کردم به درس خوندن از اونجاییکه تنها زمانی که میتونستم ازش واسه تهیه شام و ناهار استفاده کنم، همین سه ساعت بود، این عادت از سرم افتاد و شد یه هوس هر از گاهی! اینطور جای لذت با عادت عوض شد...

- درسته که توی این مدت اصلن از خونه خارج نشدم. اما دلم نمیخواد چون درگیر یه کاریم از انجام کارهای عادی روزمره ام غافل بشم. حالا هیشکی هم که من رو نبینه، خودم که میبینم!!! واسه همینه که هرطور شده یه جای خالی پیدا میکنم واسه برداشتن ابرو و اپی لیدی بازی!

- دلم میخواست تو این روزای ابری و سرد و تاریک علاوه بر بودنت توی قلبم، کنارم بودی. همینجا! کنار دستم تا هروقت دست بلند میکردم می تونستم صورتت رو لمس کنم و خودم رو محکمتر از قبل بهت بچسبونم!

- فقط ده روز از برنامه ام گذشته ولی من به اندازه یک سال ندیدنت، دلتنگتمممممممممممممممممم...

 

نوشته شده توسط شاپرک در دوشنبه 9 آذر1388 ساعت 16:45 | لینک ثابت |

تنها قولی که میدونم انجامش نمیدی!

هر روز صبح بعد از شستن دست و صورتم و قبل از خوردن صبحانه، به دست و پام کرم می مالم. هر شب هم قوطی کرمم رو با خودم میبرم توی تختم تا آخرین کاری که قبل از خاموش کردن برق انجام میدم، مالیدن کرم به دست و پام باشه! چند تا قوطی کوچیک هم از کرمم دارم! یکیش رو گذاشتم توی جامدادیم و موقع درس خوندن بارها و بارها ازش استفاده میکنم. یکیش هم همیشه توی کیف دستی بیرونمه و تو تاکسی و اتوبوس و مهمونی و... استفاده میکنم. تو این مدت که مامانم نبود و حسابی خونه دار شده بودم، یکیش رو گذاشتم توی کشوی کابینت تا حین آشپزی و ظرفشوری، یه توجهی هم به دست و بالم کرده باشم. تازه غیر از اینا چند تا هم لوسیون دارم که زمان استفاده خاص به خودشون رو دارن. حالا موندم که تو چطور از چرب کردن دوبار در هفته آرنجت عاجزی و من باید این همه التماست کنم و ازت قول بگیرم؟؟؟!!!!

پیوست:

دلم میخواد تمام وقت استراحتم رو جمع کنم و باهات حرف بزنم. بی خیال اشغالی خط و پول تلفن...

 

نوشته شده توسط شاپرک در جمعه 6 آذر1388 ساعت 14:53 | لینک ثابت |

تصویر ذهنی من!

پریز تلفن رو میزنم به دوشاخه و میام بالا سر تلفن وایمیستم تا زنگ بزنی. از گوشه چشم متوجه تصویر توی آینه ام میشم. سر بلند میکنم. به خودم نگاه می کنم و میگم:" میخوای با این صورت بی رنگ و رو باهاش حرف بزنی؟!" دست میبرم سمت لیوان مدادهام و مداد آبی رو برمیدارم و یه خط میکشم زیر چشمم. اون رژ لب صورتی خوشگله رو هم میکشم روی لبام و یه دستی هم به موهام میکشم و با یه لبخند رضایت آمیز به تصویر خودم نگاه میکنم و میگم:" حالا خوب شد!" و همه اینها فقط ظرف کمتر از دو دقیقه انجام میشه تا تو زنگ بزنی. باهات که حرف میزنم، مطمئنم که میبینیم چون من میبینمت! یعنی از روی صدات تصورت میکنم. پس توام میتونی از روی صدام تصورم کنی. واسه همینه که به تصویرم رسیدم تا احساس رضایتی که بهم میده، توی صدام معلوم بشه و تو بتونی خواستنی تصورم کنی...

پیوست:

وسط درس خوندن به بهونه دیدن ساعت، هر از گاهی یه نگاهی به ال سیدی گوشیم میندازم. اما خودم که میدونم ته ته ته دلم منتظر یه اس ام اسه!!!!

 

نوشته شده توسط شاپرک در سه شنبه 3 آذر1388 ساعت 14:1 | لینک ثابت |

عجب احتمالی!

توی فضای تنگ و کوچیک بین کاناپه و میز جلوش، طوری خودم رو جا کردم که انگار توی قنداق بسته بندی شدم! تکیه دادم به کاناپه و پاهام رو از زیر میز دراز کردم و کتاب و خودکارام پخش روی میزن... غرق جزوه ام هستم که صدای اس ام اس گوشیم یادم میاره که وقتی باهات حرفیدم، گوشی رو توی اتاقم جا گذاشتم! اونقدر توی جام فیکس و بی حرکتم که حال ندارم کلی انرژی صرف کنم واسه پا شدن و آوردن گوشی. دارم بی خیالش میشم که یهو به ذهنم میرسه نکنه اس ام اس از طرف تو باشه؟! میدونم احتمالش یک در میلیونه چون دارم درس میخونم و تو نمیخوای وقتم گرفته بشه و حواسم پرت بشه. اما همون یک در میلیون هم احتماله دیگه!!! با زحمت از جام بلند میشم و میرم سراغ گوشیم. می تونی حس کنی چه حالی ازم گرفته میشه وقتی که اس ام اس رو باز میکنم و میبینم تبلیغ فال حاظ گویاست؟؟؟!!!!

پیوست:

دلم میخواست الآن پیشت بودم تا با یه سوپ داغ و خوشمزه، سرماخوردگی رو از بدنت فراری بدم!!!

 

نوشته شده توسط شاپرک در یکشنبه 1 آذر1388 ساعت 14:29 | لینک ثابت |