تبليغاتX
برای تو می نویسم...
شاپرک عزیزم، تولدت مبارک.

سلام بر زیباترین و مهربونترین و گوگولی ترین و عزیزترین شاپرک دنیا. تولدت هوارتا مبارک باشه عزیز دلم (). اگه بدونی برای تولدت چه همه ذوق دارم. نمی دونم چه حسیه که از همون اول آشناییمون بیشتر از اونکه برای تولد خودم ذوق داشته باشم، عاشق اومدن روز تولد تو بودم. (نمی دونی دیدن لبخند روی صورتت و شادی چهره ات چقدر بهم احساس رضایت می ده و خوشحالم می کنه.) خیلی خوشحالم که تا حالا تو بیشتر از یک چهارم تولدای تو کنارت بودم و تونستم شادی و لبخند رو از نزدیک تو عمق وجود و چهره ات حس کنم. هر کدوم از تولدای تو برام یادآور خاطرات خیلی شیرینی هستن که یادآوریشون منو پر از لذت می کنه. خیلی خیلی باید خدا رو شکر کنم که در چنین روزی تو رو به این دنیا هدیه داد تا بتونم در کنارت نهایت آرامش و آسایش رو تجربه کنم و در کنار تو قد بکشم و بزرگ شم. ازت هوارتا ممنونم که اینقدر روحت اینقدر بزرگه که همه بدیهای منو می بخشی و به روم نمیاری و اینقدر مهربون و خواستنی هستی که نمی تونم بودن در کنار تو رو با هیچ لذت دیگه ای توی این دنیا عوض کنم. تنت همیشه سالم و لبات همیشه خندون. عجیب دلم برات تنگ شده و برای دیدنت ثانیه شماری می کنم.

بازم تولدت مبارک باشه عزیز دلم. هوارتا

نوشته شده توسط شاپرک در دوشنبه 3 مرداد1390 ساعت 18:5 | لینک ثابت |

دلتنگ حضورت...

توی زمان امتحانات، همش با خودم نقشه می کشیدم امتحانام که تموم شد، زود به زود آپ می کنم غافل از اینکه قراره اونقدر فکر و ذهنم درگیر بشه که توی وبلاگ نوشتن رو کاملا" فراموش کنم!!!

نمیخوام ناشکری کنم، چون واقعا" از خدا ممنونم که به دعاهام گوش داد و تو الآن خیلی بهتری و قراره خیلی زود کاملا" خوب بشی ولی این یه حقیقته که من تحمل درد کشیدن تورو ندارم. حاضرم همه دردها رو خودم به جون بخرم اما توهمیشه سالم و خندون باشی. تصور دردی که می کشیدی با سابقه ای که خودم از اون درد داشتم، من رو دیوونه می کرد. اونقدر از خودم بیخود میشدم که مثل ابر بهار می باریدم و به خدا التماس می کردم هرچه زودتر درد رو از وجودت پاک کنه. توی تمام این روزا بزرگترین عذابی که آزارم میداد این بود که جسما" کنارت نبودم... کنارت نبودم تا نازت رو به جون بخرم و مثل پروانه دورت بچرخم و ازت اونطور که دلم میخواست مراقبت کنم تا شاید زودتر خوب شی یا لااقل کمتر اذیت بشی. کنارت نبودم تا با دستام شکمت رو بمالم و برات کتاب بخونم و وقت و بیوقت ببوسمت تا خستگی درد کشیدن از تنت بیرون بره. کنارت نبودم تا باب دلت برات آشپزی کنم و خوردنیای خوشمزه ای برات بپزم تا رژیم غذاییت تحمل پذیرتر بشه. کنارت نبودم تا وقتای درد کشیدنت، قربون صدقه ات برم و پا به پای بیدار موندنات بیدار بمونم و سرت رو بذارم رو پاهام و برات لالایی بخونم شاید آروم تر شی. کنارت نبودم تا...   

درسته که شنیدن صدایی که دوستش داریم، آرامش بخشه اما یه وقتایی نیازها خیلی بیشتر از انتظاره و فقط حضور و لمس وجودش میتونه آروممون کنه...

عسلم!

با اینکه سه هفته گذشته برام عذاب آور و تلخ بود اما همینکه تو بهتری و می تونم توی صدات موج شادی رو حس کنم برام کافیه، خوشحالم و خدا رو صمیمانه شکر می کنم. بزرگترین آرزوم سلامتی توئه تا بتونیم زیر سایه آرامش حضورت، زندگی کنیم. پس مراقب خودت باش تا آرامش زندگیمون هیچ وقت بهم نریزه.

 دوستت دارم تا همیشه، بی نقطه بی پایان...


نوشته شده توسط شاپرک در جمعه 31 تیر1390 ساعت 9:38 | لینک ثابت |

مرد خوب من! روزت مبارک.

مرد من! مرد خوب من!

تو با سخاوتمندی خاص خودت، منو توی مهربونیات غرق کردی و بهم این فرصت رو دادی تا بی نظیرترین حسهای روی زمین رو با تو تجربه کنم. تو عمق وجودم رو درک کردی و دوست داشتنت رو نثار همه من کردی؛ من خوب و من بد. تو با اون آرامش آسمونیت، پناهگاه همه بغضام شدی و اجازه دادی اشکای گاه و بی گاهم رو با شونه هات قسمت کنم. تو گوش شنوای همه دلگرفتگیها و تلخیهام شدی تا هیچ باری روی دلم سنگینی نکنه. تو بهم ایمان دادی که هنوز هم عشق وجود داره و میشه عاشق شد...

حمایت نرم دستات، حرفای عاشقانه عمق نگات، صداقت خواستنی صدات و همراهی بی دریغ وجودت، بهم این اجازه رو میده که خودم رو خوشبخت ترین بدونم.

زندگیم با تو مثل یه مداد رنگی بی نهایت رنگه که هر رنگش یه حس تازه است و توی هر روز از با تو بودن تجربه اش میکنم. کمکم کن تا هیچ کدوم از رنگاش رو تو فراز و نشیبهای احتمالی، گم نکنم...

مرد من! مرد خوب من!

روزت هزاران بار مبارک. آرزو می کنم تا همیشه همیشه همیشه، سالم و شاد باشی و منم زیر سایه ات حض ببرم.

 

پیوست:

روز هر دو تا بابامون مبارک. ایشالله وجود پر برکتشون تا همیشه پر از سلامت و شادی باشه. 


نوشته شده توسط شاپرک در پنجشنبه 26 خرداد1390 ساعت 7:54 | لینک ثابت |

پنج سالگیت مبارک خونه صورتی ما...

 خوب یادمه که ساعت از دوازده شب گذشته بود و توی دقایق ابتدایی روز اول خرداد 1385 برای اولین بار برای تو نوشتم... قبل از اون، دوستام خیلی بهم اصرار کرده بودن که یه وبلاگ واسه خودم درست کنم اما من هیچ علاقه ای به این کار نداشتم. ولی اون روزا، تو درگیر امتحان دکترا بودی و ما مجبور بودیم خیلی کم هم رو ببینیم. روزای خیلی سختی بود و همون فشار دلتنگی باعث شد دلم راضی به ساختن جایی بشه که بتونم حرفام رو برای تو بنویسم. حرفایی که مخاطبش تو بودی ولی چون در دسترسم نبودی مجبور بودم یه جایی ذخیره اش کنم تا به وقتش بخونی. اینطوری شد که این خونه صورتی شکل گرفت و کم کم پر شد از لحظه های ناب زندگی عاشقانمون. اینطوری شد که با وجود گذشت اون روزهای سخت دوری و انتظار، نوشتن برای تو، توی این خونه صورتی ادامه پیدا کرد و شد راه آروم شدن گاه و بی گاهم. یه جورایی اونقدر دلبسته این خونه مشترک مجازی شدم که حتی دیدنش هم عطر دلپذیر تورو به مشامم می رسونه. انگار تو با اون نگاه مهربون و شیرینت اینجا نشستی و هر بار که بازش می کنم بهم لبحند میزنی. اینجا رو دوست دارم. اینجا رو که پر از دلبستگیهامونه. اینجا رو که پر از حسهای ناب من به تو و به لحظه لحظه زندگیمه. اینجا رو که مخاطبش تویی و برای تو از اعماق وجودم نوشته می شه. اینجا رو که پر از آرامش و خلوص و عشقه. اینجا رو که واسطه آشنایی من با چند تا دوست خوب و مهربون شد؛ دوستایی که نمی بینمشون اما حسشون می کنم و صمیمانه دوستشون دارم. آره، این خونه مشترک صورتی رنگ رو خیلییییییییییییی دوست دارم.

امروز تولد پنج سالگی این خونه مشترک مجازیه. امیدوارم که تا همیشه برای تو حرفهای گفتنی داشته باشم و حتی به صورت گسسته هم که شده اینجا رو از حسهای نابم پر کنم و هرگز گرد و خاک بی توجهی روی در و دیوار اینجا نشینه.

تولدت مبارک خونه عشق صورتی رنگ ما...

عسلم!

بابت توجهی که به اینجا و نوشته هاش نشون میدی ازت ممنونم. هیچ چیز لذتبخش تر از ذوق تو واسه یه پست تازه که اینجا نوشتم نیست. می عشقمت لحظه به لحظه تا همیشه...

 

نوشته شده توسط شاپرک در یکشنبه 1 خرداد1390 ساعت 10:57 | لینک ثابت |

سلام به عشق!

زندگی چه بازیهای غریبی داره! کی فکرش رو می کرد واسه دو تا آدم مغرور و از خود راضی نقشه عشق کشیده و میخواد توی این راه، درسهای بزرگی بهشون بده؟ کی فکرش رو می کرد که اون دو تا آدم به جایی برسن که بنای سنگی و سخت قلبهاشون مثل مومی بشه که با دستهای دیگری شکل گرفته؟ کی فکرش رو می کرد که شاید این یه آزمایش سنجش میزان صبر و تحمله و اون دوتا ازش سربلند بیرون میان؟ کی فکرش رو می کرد که دلهاشون رو به دریای مواج عشق می سپارن و تمام تلاششون رو می کنن تا سلامت به ساحل برسن؟ کی فکرش رو می کرد که اون دو تا آدم مغرور و از خود راضی، دوش به دوش هم در حالیکه دستهاشون رو بهم گره کردن و برق امید توی چشمهاشون می درخشه، رو به سوی فردا قدم بردارند؟؟؟؟!!!!

دارم سعی میکنم روزهای  قدیمی بی تو بودن رو به یاد بیارم. کار خیلی سختیه! چون تو توی تار و پود زندگیم نفوذ کردی و انگار من باورم شده که با تو متولد شدم. اما دلم میخواد به یاد بیارم که بی تو چطور زندگی می کردم؟ چطور از زندگیم لذت می بردم؟ چطور از تکرار و کسالت زندگی فرار می کردم؟ دردها و غصه های گاه بی گاهم رو با کی در میون میذاشتم؟ دلم میخواد به یاد بیارم اون روزها خنده هام چقدر عمق داشت؟ حس خوشبختیم چه رنگی بود؟ صدای تپش قلبم چطوری بود؟ دلم میخواد به یاد بیارم اون روزها جمله زیبای "دوستت دارم" رو توی کدوم گوشه از وجودم پنهان کرده بودم؟ دلم میخواد به یاد بیارم که من، اون روزها به غیر از خاطرات کودکی، با چه خاطراتی دلخوش بودم؟ دلم میخواد به یاد بیارم که اون روزها بدون پناهگاه مهربونی که هر لحظه مراقبم باشه، چطور تلخیها و ناملایمتهایی که کم هم نبود پشت سر گذاشتم؟ آره، دلم میخواد به یاد بیارم روزهای بدون عشق زندگیم چطور می گذشت؟!!!!!!!! ولی اونقدر اون روزها دورن که هر قدر تلاش میکنم بی فایده است. انگار خاطرات ذهن من به دو بخش تقسیم شده. روزهای بی تو بودن و روزهای با تو بودن. از روزهای بی تو بودن فقط خاطرات کودکیم رو خوب به یاد دارم و مابقیش تار و نامفهومه. اما روزهای با تو بودن رو از ساعت پنج بعد از ظهر بیست و یکم اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و دو تا همین لحظه که دارم برات می نویسم، با تمام جزئیات به خاطر دارم!!!! قشنگترین روزهای زندگیم که به لطف خدای مهربون بهم عطا شده و من با همه وجود سرشار از عیبم ازش میخوام که تا همیشه ادامه داشته باشه...

عشق من!

تو رو داشتن، بزرگترین سرمایه منه و عشق بی چون و چرات، بزرگترین دلیل خوشبختیم. به لطف تو من دارم زیباترینها رو تجربه می کنم و از خودم بودن لذت می برم. ازت ممنونم؛ به خاطر همه 2921 روزی که تنهام نذاشتی و صمیمانه بهم عشق ورزیدی. به خاطر همه 70104 ساعتی که از قلبم توی خونه امن قلبت مراقبت کردی. به خاطر همه 4206240 دقیقه ای که حمایتم کردی و نذاشتی آب توی دلم تکون بخوره. ازت ممنوم بزرگترین عشق زندگی من...

تو این ساعات پایانی هفت سالگیمون، از خدا سپاسگذارم که ما رو بهم هدیه داد و ازش می خوام که مثل همیشه حامیمون باشه و هرگز اجازه نده توی پیچ و خم غفلت، سردرگم و آواره بشیم. ازش میخوام مارو تا همیشه، با نهایت عشقمون بهم ببخشه و کمکمون کنه تا بسمت نور قد بکشیم. ازش میخوام که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت تنهامون نذاره...

عسیس دلم! فرامرز مهربونم!

هشت سالگیمون مبارک. به امید سلامت، شادی و روزهایی که از خیلی پیش منتظرش هستیم!!!

به قول مرحوم شاملو :" اشک رازی است      لبخند رازی است     عشق رازی است..."

تا همه فرداها دوستت دارم...


نوشته شده توسط شاپرک در سه شنبه 20 اردیبهشت1390 ساعت 16:37 | لینک ثابت |

من خسته!!!!!!!

قبلا" بهت گفتم که چه همه استرس دارم و این بی قراری توی تار و پودم خونه کرده طوریکه حتی نمیذاره شبها راحت بخوابم. دلایل مختلفی واسه بی قراری درونم دارم ولی نمیخوام راجع به نا آرومیهام بنویسم، لااقل نه امروز! فقط خواستم یادآوری کنم که تا چه حد روحم درگیره و تا چه اندازه پریشونم... حالا تو این گیر و دار، وقتی قراره تو رو ببینم و توی مهربون من، با کلی ذوق و شوق واسه دیدنم میای، باید چی کار کنم که خستگی شب نخوابیدنا و توی خواب کابوس دیدنا و گریه های مخفیانم رو ازت پنهون کنم؟!!!!

فقط و فقط واسه اینکه قراره تو رو ببینم، با وجود بغض گنده توی گلوم، شب قبل از خوابیدن یه ماسک روی پوستم میذارم تا یه کم از خستگیش کم کنم. با وسواس و دقت دونه دونه لباسایی که قراره بپوشم رو انتخاب می کنم تا ذهنت رو بیشتر از صورتم درگیر ظاهرم کنم و راهی واسه فرار از نگاه تیزبینت ساخته باشم. صبح، زودتر از موعد از خواب بیدار میشم، یه بار دیگه پوست صورتم رو با ماسک می پوشنم تا شاید شادابتر به نظر برسه و در نهایت مجبور میشم واسه فرار از رنگ پریدگی پوستم، به پنکیک پناه ببرم. این طوری میشه که وقتی زیر نور خورشید نگاهم می کنی متوجه برق پنکیک روی صورتم میشی و من واسه فرار میگم اکلیل روژگونه امه!!!! راستش، همیشه تو چنین موقعهایی از اینکه عینک آفتابیم روی چشممه، خدارو شکر میکنم چون بهترین مخفیگاهه واسه حلقه اشکی که میدونم خیلی غصه دارت می کنه...

...مثل همه روزای با تو بودن، یه روز خوب و پر از آرامش رو کنارت می گذرونم و تو این چند ساعتی که کنارمی، همه بی قراریهام رو فراموش می کنم. یادم میره که ذهنم درگیر چه کابوسهای وحشتناکی بود و تا چه حد بغض داشتم. ولی همینکه ازت جدا میشم و میشینم توی تاکسی، دوباره کوله بار فکر و خیالام روی دوشم سنگینی میکنه و باز خدا رو شکر می کنم که چه خوبه هوا آفتابیه و عینکم روی چشمامه!!!!! دعا دعا می کنم زودتر برسم خونه و بتونم زیر آرامش دوش آب گرم ببارم...

دلم به اندازه همه دنیا ابری و بارونیه... پر از حرفایی که انبار شده و کم کم داره راه نفسم رو می بنده...


نوشته شده توسط شاپرک در جمعه 9 اردیبهشت1390 ساعت 17:52 | لینک ثابت |

تولدت مبارک فرامرزم.

تولد، همیشه زیباترینها رو با خودش میاره و این بزرګترین هدیه خدای مهربون، پر از عشقه که نمیشه عظمت لذتش رو با هیچ چی توصیف کرد...

بهار سرلوحه رویش و تولده، پر از شکوفه های تازه باز شده و جوونه های تازه ګره شده ای که تلاش می کنن تا روی شاخه درختها رو با لباسی به رنګ زیبای سبز بپوشونن و به همه بفهمونن که زندګی سرشار از زیباییهاست؛ زیباییهایی که میشه با همه وجود درک کرد و فهمید! وقتی تو این بهار آکنده از تولد و رویش، نوزادی متولد میشه و لبخند شادی روی لبهای یه خانواده منتظر میشینه، دیګه نمیشه با هیچ جمله ای عظمت زندګی رو توصیف کرد. اونوقته که زندګی اوج میګیره؛ رو به سوی نور و سرور...

و تو، متولد بهار من!

تو که حضورت منشاء آرامشمه! تو که با نګاهت نوازشم می کنی! تو که با صدات مسخم می کنی! تو که قلبت به وسعت همه آسمونهاست! تو که دوستم داری و بهم عشق می ورزی! تو که با ګرمای وجود مهربونت بهم ایمان به بودن رو تلقین می کنی! تو که خوبیهات توی هیچ دفتری جا نمیشه! تو که با حرکت نوک انګشتات برام قشنګترین لالایی ها رو زمزمه می کنی! تو که با تمام دنیا عوضت نمی کنم! تو که داشتنت مایه افتخارمه! تو که سرلوحه احساس ناب خوشبختی منی!

با قدم ګذاشتن به این دنیا، زیباترینها رو برای خانواده ات و من به ارمغان آوردی. دنیای من بدون تو یه حس ناب بزرګ کم داشت و هرګز کامل نمی شد. خیلی خوشحالم که هستی؛ توی این دنیا و توی زندګی من...

عسلم!

توی این روز قشنګ، قشنګترینها رو از خدای مهربون برات می خوام؛ سلامتی، آرامش، موفقیت و شادی. آرزو می کنم این سال جدید از دفتر زندګیت، پر از بهترینها باشه برات و هیچ وقت لبخند از روی لبای قشنګت پاک نشه...

از اعماق وجودم بهت میګم:

از همه دنیا بهترم!               تولدت هزاربارمبارک...

 

  

نوشته شده توسط شاپرک در یکشنبه 7 فروردین1390 ساعت 9:0 | لینک ثابت |

نوروز مبارک...
یه بیست و نه اسفند دیگه از راه رسیده و یه سال دیگه با همه تلخیها و شیرینیهاش رو به اتمامه!

وقتی به لحظه لحظه سال 1389 فکر میکنم میبینم پر از لحظات رنگارنگ زندگیمه؛ از رنگ سیاه گرفته تا رنگ زرد و قرمز و حتی سبز... پر از اتفاقاتی که بعضیاشون مثل یه زلزله چند ریشتری تمام خانواده ام رو لرزوند و اشک و غم رو به دل هممون بخشید و بعضیاشون شوق و نشاط رو توی دل تک تک اعضای خانواده ام نشوند. دلم نمیخواد بگم سال خوبی نبوده چون به رقم اتفاقات بدش، لحظه هایی هم توش بوده که ما رو به اوج شادی و سرور رسونده ولی این یه حقیقته که خاطره تلخیهاش هنوز هم آزار دهنده است! توی این دقایق پایانی سال 1389 صمیمانه از خدا میخوام که سال جدید، با اتفاقات ناب و هیجان انگیزش، تلخیهای سال قبل رو از ذهنمون پاک کنه!

باز هم فکر میکنم؛ به سال 1389 و خودمون، دلهامون و رابطمون. میدونی؟ مثل تمام سالهایی که کنارهمیم، بی نظیر بوده. مثل تمام سالهایی که عشقت رو به قلبم هدیه دادی، پر از حسهای ناب و هیجان انگیز بوده که فقط من و تو درکش می کنیم. مثل تمام سالهایی که گرمی حضورت، زندگیم رو گرم کرده، پر از گرمای حضورت بوده. مثل تمام سالهایی که ضربان قلبت به ضربان قلبم امید زندگی میده، پر از امید و آرزوهای شیرین بوده. مثل تمام سالهایی که نازم رو کشیدی، پر از ناز و نیاز بوده. مثل تمام سالهایی که تنهام نذاشتی، پر از عظمت تو بوده. مثل تمام سالهایی که حمایتم کردی، پر از مردونگی و سخاوت تو بوده. مثل تمام سالهایی که به داشتنت حتی به خودم هم بالیدم بهت با همه وجودم افتخار کردم و بابت داشتنت، هر لحظه و هر کجا سر به سجده شکر بردم...

راستش، سال 1390 آهنگ خاصی داره که برام تداعی کننده شیرینترینهاست و دلم میخواد این باور رو به خودم بدم که لحظه های شادی توی این سال انتظارمون رو میکشه. لحظه هایی که سالها انتظارش رو کشیدیم... چون از خیلی قبل، توی ذهنم برای سال 1390 برنامه های خاصی چیدم، مطمئنم که به همشون میرسیم آخه باور دارم قانون جذب من و تو خیلی خوب کار میکنه، مگه نه؟

همه آرزومه که سال جدید سالی سرشار از شادی و سلامتی برای کشورمون وهمه هموطنانمون، دوستانمون، خانواده هامون و ما باشه. سالی که فقط توش لذت باشه و عشق، افتخار باشه و غرور، عدالت باشه و برکت...

عسلم!

صمیمانه سالی پر از موفقیت، سلامت و شادی برات آرزو می کنم. به امید اینکه سال 1390 پر از تو باشه برای من و من باشه برای تو ...

سال نو مبارک...

پیوست:

دوستان عزیزم!

با آرزوی بهترینها در سال جدید، نوروز مبارک.

 

نوشته شده توسط شاپرک در یکشنبه 29 اسفند1389 ساعت 10:53 | لینک ثابت |

حسهای خوب من!
آسمون یادم میندازه که بهار داره از راه میرسه و خیلی زود جوونه های ریز روی شاخه توت جلوی خونمون باز میشن و اونقدر درختای میدونمون برگ در میارن که دیگه نمیشه از پنجره آشپزخونه، خونه های اونور میدون رو دید. یادم میاره که یکی از بهترین مناسبتهای سالانه داره یواش یواش از راه میرسه و تب چیدن یه هفت سین دیگه رو توی وجودم تشدید می کنه. یادم میاره که لذت عیدی گرفتن و پوشیدن لباس نو داره از راه میرسه. یادم میاره که زندگی در جریانه و واسه هیچ کسی صبر نمکنه. چه شاد باشیم و چه ناراحت، زندگی راه خودش رو میره. پس چه بهتر که لحظه های بی برگشت زندگیمون رو به شادی بگذرونیم و بی توجه به ناملایمات فقط لذت ببریم و لذت ببخشیم.

نمیدونم خودم تا چه اندازه موفق بودم که حس لذت بردن رو بهت هدیه بدم ولی واضحه که تو اونقدر لذتهای جور و واجوری برام فراهم کردی که واسم جای لحظه ای حسرت از زمان رفته رو نذاشتی. کاش منم تونسته باشم لااقل یه کمی حس خوب بهت ببخشم!

میخوام یه اعترافی بکنم. من با تو خوشبخت ترینم... روزهای زندگیم که با تو میگذرن اونقدر سرشارن که من رو توی نهایت آرامش و خوشبختی غرق می کنن و هرگز جای لحظه ای حسرت برام نمیذارن.اونقدر حسهای خوب، تجربه های نو و عشق بهم هدیه دادی که حال پرنده در حال پرواز توی آسمون بزرگ و بی نهایت رو دارم؛ پرنده ای که دلش میخواد خوشبختیش رو داد بزنه. من دارم حس آرامشی رو تجربه میکنم که یه نوزاد داره. شاید تو ندونی ولی این حس وصف نشدنیه...

ازت ممنونم عشق من. بابت همه لحظه های پر از آرامشی که برام فراهم کردی و بابت عشقی که نثارم میکنی. تنها چیزی که میتونم صمیمانه بهت بدم تا شاید جبران اندکی از مهربونیای تو رو بکنه، حس ناب دوست داشتنمه که با تمام وجودم نثارت میکنم.

عسلی من!

 دوستت دارم تا همیشه، بی نقطه، بی پایان...  

 

نوشته شده توسط شاپرک در شنبه 21 اسفند1389 ساعت 9:52 | لینک ثابت |

روحت شاد.
امروز درست ده ساله که رفته... حتی با یه حساب سرانگشتی هم میشه فهمید که اگر امروز هم اون اتفاق شوم میوفتاد بازم خیلی جوون رخت از دنیا بسته بود چه برسه به ده سال پیش!!! قاب عکسش رو از روی دیوار برمیدارم و دست میکشم روش و به عکسش خیره میشم. خاطرات شیرین داشتنش جلوی چشمام صف میکشن و یه جایی دیگه چشمام تار میشه و اشک از کاسه چشمام میریزه بیرون و میشینه روی شیشه قاب عکسش. هق هقم بلند میشه و عکسش رو می چسبونم به قلبم. دلم براش خیلی تنگ شده، برای صداش، نگاهش و حتی اون گاز گرفتنهایی که جیغم رو در می آورد. دلم عجیب هواش رو کرده...

دایی خوب و مهربونم!

میدونم اونقدر خوب بودی که دنیا واسه تو کم بود ولی جات توی لحظه لحظه زندگیم خالیه... روحت شاد و غرق در آرامش باد...

پیوست:

دلم گرفته. به بغلت نیاز دارم عسیس دلم.

 

نوشته شده توسط شاپرک در سه شنبه 3 اسفند1389 ساعت 13:47 | لینک ثابت |