تبليغاتX
برای تو می نویسم...
یلدا مبارک...

 

یه یلدای دیگه هم داره از راه میرسه. بوی هندونه، انار و گلپر نمک، آجیل، خرمالو، فال حافظ، یه عالم مهمون و کلی ذوق و شوق و خنده... اینجور وقتا بیشتر از هر وقتی نبودن مادرجون و آقاجون،آزار دهنده میشه...

ایشالله فردا یه روز خیلی خیلی خیلی خوب باشه برات. عیدت مبارک، یلدات هم مبارک عسل من. امیدوارم که یه زمستون به یادموندنی و پر از شادی در انتظارت باشه.

به خاطر شنبه، تو آسمونام...

راستی عیدیم رو نمیدی؟؟؟؟ الهی قربونت برم،

 دلم قطاب می خواد!!!!!!

 

دوستای گلم!

عیدتون مبارک.

یلداتون هم مبارک. امیدوارم زمستونی سراسر سلامت و شادی باشه برای همتون.

 

نوشته شده توسط shaparak در پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت 8:25 | لینک ثابت |

الآن میخوامت...

چرا آدما به بعضی چیزا خیلی زود عادت می کنن اما بعضی چیزا هم هستن که جیغ آدما رو درمیارن؟!!!!

بیشتر از چهار ماه که سردرد دارم و لحظات آرامش و سلامتم، توی این مدت خیلی کم بوده. ممکنه شدتش کم و زیاد شده باشه ولی اینکه کاملن ازش فارغ بشم، خیلی خیلی کم بوده.

جالبه که من با این درد عجیب و طاقت فرسا، بی حوصلگی ناشی از اون و حتی تهوعی که برام میاره تونستم کنار بیام!!!! ولی با دوری تو و دلتنگی ناشی از اون، ابدن!!!!!!!!!!!!

هر روز صدبار تقویم رو ورق میزنم و تعداد روزهای مونده رو میشمرم. شب که میخوام بخوابم هم توی تختم، با انگشتام یه دور دیگه روزا رو میشمرم. انگار همش منتظرم یه جورایی سورپرایز شم و تعدا روزا کمتر از اونی بشه که توی ذهنمه!!!

 

لذتبخش ترین چیز ممکن، در حال حاضر برای من اینه که پیشت باشم...

 

نوشته شده توسط shaparak در دوشنبه 26 آذر1386 ساعت 18:27 | لینک ثابت |

هنوز انتظار.

تمبر هندی ای که از مشهد خریدیم یادته؟؟؟(ازت قول گرفته بودم که با خریدم مخالفت نکنی . تو هم چون قول داده بودی، با اینکه از حجم ماورایی تمبر هندی چشمات گرد شده بود، مخالفتی نکردی و من به آرزوم رسیدم.) خلاصه اینکه هنوز تموم نشده و هر از گاهی میرم سروقتش و جات خالی، یه حالی به خودم میدم. الآنم همینطور که ظرفش رو گذاشتم توی بغلم و دهنم می جنبه، دارم برات می نویسم. این تمبرهندی بردم به اون روزای خوب!!!! یادش بخیر...

دیشب رفته بودیم جشن فارغ التحصیلی موسیقی مغز بادوم بزرگه. کلی خوش گذشت. واقعن لذتبخشه که با چشمای خودت شاهد بزرگ شدن و پیشرفت عزیزای دلت باشی و از اینکه این همه بزرگ شدن و میتونی باهاشون ذوق کنی، به خودت ببالی!

راستی حالت بهتر شده؟؟ امروز سه تا از همکارام به دلیل سرماخوردگی نیومده بودن! همش نگران حالت بودم، اس ام اسهام که نمیدونم این روزا چشون شده؟! همش فِیل میشن!!! حالا خوبی؟؟؟ به خودت برسیا. یه وقت نکنه این دم آخری، خدایی نکرده بیوفتی!

 

میدونی دلم چی میخواد؟؟؟

یه خواب آروم و بی استرس توی بغلت...

 

نوشته شده توسط shaparak در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 19:21 | لینک ثابت |

همیشه تو...

توی خیابون که راه میرم، توی تاکسی که میشینم، تو شرکت که دارم به کارام میرسم، تو جلسه که دارم به حرفای آقای سرپرست گوش میدم، تو شرکت وقتی دارم ناهار می خورم، تو خونه وقتی دارم شام می خورم، تو تختم وقتی چشام رو می بندم که بخوابم، به تو فکر میکنم. به نگاهت که من رو تا آسمونا می بره و هنوزم بعد از چهارسال و اندی، وقتی بهش زل میزنم، دلم رو به تب و تاب میندازه، به صدات که نجواش برام بهترین مسکنه! به خنده هات که پر از شور و شوقم می کنه! به نوازشات که احساس امنیت بچگیهام رو زنده می کنه! به بوسه هات که شیرینتر از هر شیرینی ییه! به بوی تنت که بودنت رو برام فریاد میزنه! به ضربان قلبت که تو فشار آغوشت با ضربان قلبم یکی میشه! به عشقی که تو وجودته و تا ته ته تهش رو صمیمانه نثارم می کنی! به زیباترین و خواستنی ترین و دردانه ترین داشته زندگیم که با همه دنیا عوضش نمی کنم...

حتی به تو فکر کردن هم اونقدر لذت بخشه که من رو تازه می کنه؛ مثل یه غنچه!

دوستت دارم عسل من تا همیشه...
نوشته شده توسط shaparak در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 18:15 | لینک ثابت |

یالله جواب بده!
سلام به آقا گلی خوشمل من که حسابی خسه شده.

امروز یه خواهشی دارم. البته میدونم که من هر روز صد تا خواهش ازت می کنم و همشم با نهایت حوصله جواب میدی و قبول می کنی، ولی خواهش امروز فرق داره. میخوام یه سوالی بپرسم که دوست دارم جوابش اینجا ثبت بشه تا برای همیشه بمونه.

میخوام بگی با چه حسی اینجا رو باز می کنی و وقتی اینجا رو می خونی چه حالی داری؟ خصوصن تو این روزا!!!! نکنه تو یه جمله قال قضیه رو بکنی؟! حست رو با جزئیات تعریف کن.

قربونت برم که این همه ماهی و همه خورده فرمایشیهای من رو قبول می کنی.

 

نوشته شده توسط shaparak در سه شنبه 20 آذر1386 ساعت 18:33 | لینک ثابت |

قربونت برم...

با اینکه بارها و بارها(بیشتر از تعداد موهای سرم که خدا رو شکر، کم نشده هنوز!!) بهم ثابت شده که تو از همه همه همه دنیا بهتر تری ولی وقتی بازم یه دلیل تازه برای این برتریت پیدا می کنم به قدری ذوق زده میشم که اگر کنارم باشی از فرط  فشارهای عشقولانه من، نفست بند میاد...

میدونی چی رو توی وجودت از همه بیشتر دوست دارم؟؟؟ اون چیزی رو که باعث میشه غرورت رو به خاطر من ندید بگیری و همه احساست رو برام بریزی بیرون. اونم کی؟ عسل من که یه لشکر ازش حساب میبرن و کلی پر صلابته!!!!

با اینکه یقین دارم، ولی هنوزم وقتی صدای"دوستت دارم" گفتنت، توی گوشم میپیچه قدﱢه همه دنیا مست میشم...

حالا میشه توی بغلتون، برای یه پیشی لوس و ننر که خیلی ناز خونش افت کرده جا باز کنین؟!

 

 

نوشته شده توسط shaparak در دوشنبه 19 آذر1386 ساعت 18:34 | لینک ثابت |

یادش به خیر!

داشتم عکسای توی آلبومم رو نگاه می کردم که یاد عکسامون افتادم. اولین عکسمون یادته؟ تو اون مهمونی معروف؟ مطمئنم که هیچ کدوممون اون شب فکر نمی کردیم که روزی برسه که این طوری دلبسته هم بشیم! اون شب رو یادته؟ از دیر اومدنتون گرفته تا اصرار من برای بیشتر موندنت و رقصیدنمون؟!

حالا دو تا از آدمای اون عکس دارن با هم ازدواج می کنن! زندگی چه بازیای عجیبی داره!!!!

یه وقتایی دلم برای اون جمع شدنهای چهار پنج نفره خیلی تنگ میشه. راستی راستی با هم خوش بودیم ولی حیف که همیشه خوشی میزنه زیر دل آدما و خودشون خرابش می کنن. اون شب تو درکه یادته؟ همون شب که با ما تا نزدیک خونمون اومدین و ماها رو رسوندین. یادته چقدر خندیدیم؟ جریان لات و شکلات و پیازو...

این خاطره ها دلم رو می سوزونه. با همه یکرنگیمون، آخرشم شدیم آدم بده های قصه و یه خط قرمز کشیدن رو جفتمون. بدتر اینکه هیچ کدوم نفهمیدیم چرا؟!؟!

 

وقتی ازت دورم، زندگیم میشه شمردن ثانیه ها و مثل ساعت شنی، دائمن توی روز و شبام سر می خورم که هر چه زودتر بگذرن و دوریمون تموم شه!

عسلی!

زندگیم به تو بنده...

 پیوست:

دوستای گلم!

به نظراتون تو کامنتدونی جواب میدم.

 

نوشته شده توسط shaparak در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 20:23 | لینک ثابت |

غر نیستا!

وقتی نمی نویسم، دلم برات بیشتر تنگ میشه ولی وقتی اینجا رو باز می کنم و بوی تو، توی ذهنم بیشتر از همیشه می پیچه، بیشترتر دلم تنگولیده میشه برات...

دائم دارم با این ذهن درگیرم کلنجار میرم که فاصله نمی تونه باعث دوری من و تو بشه. من که تو جیب توام، توام که روی قلبم نشستی و داری پاهات رو تاب میدی! ولی امون از این دل که حرف حساب و منطق سرش نمیشه. خیلی حال خوبی دارم، خوابهای ناهنجار گاه و بی گاهم میشه مزید بر علت و این میشه که بمباران اس ام اسهای من شروع میشه که دست به دامنت میشم تا به هزار و یک زبون ازت بابت هزار و یک چیز کوچیک و بزرگ قول بگیرم. نه اینکه بهت ایمان نداشته باشم، فقط به خاطر اینکه ایمانم تقویت بشم و بتونم دوام بیارم.

ولی خداییش سخته! من و تو که به این غیبتای صغری و کبری عادت کردیم ولی این فاصله آتیش میزنه به جونم.

راستش به قدری بیقرارتم که به شنیدن صدات هم قانعم تا شاید یه کم این دلم آروم بگیره و دست از بهونه برداره. آره، خوب میدونم که دل توام صد برابر من بیقراره. چاره ای نیست جز صبر...

میدونی دلم چی میخواد؟! یه بغل محکم و یه بوس محکمتر. این درخواست زیادیه؟!!!!!

ولی گذشته از همه غرهایی که میزنم و بهونه هایی که میگیرم، با همه سختیهاش هر فاصله ای رو به جون می خرم فقط به شرطی که بدونم تو در آرامش و سلامت و اوجی.

 

پیوست:

عسل عسلم!

میدونم کلی خسته ای! خیلیم دلت برام تنگولیده! هوارتا هم بی قراری! چشمات رو ببند. دارم میام تو بغلت. آماده ای؟ حملههههههههه(نگو نمیشه گازت بگیرم که بر خلاف میلم، مجبور میشم روی گلت رو به زمین بکوبم...)

 

 

 
نوشته شده توسط shaparak در شنبه 17 آذر1386 ساعت 19:2 | لینک ثابت |

من دارم آتیش میگیرم.

تازشم آقای عسلی! من اگه کانگرو نخوام کیو باید ببینم؟؟؟؟ حتی اگه اسکیپی هم باشه نمی خوامش! من فقط و فقط و فقط عسلی خودم رو میخوام. اصلنم طاقت ندارم که سه هفته بی هیچ اس ام اسی (نه سلامی، نه شب بخیری!) روزشماری کنم. میمیرما! دق می کنما! تلف میشما! حالا هی من بگم، هی تو گوش نکن. اصلن اصلنم از اون آقای دکتر" گ" که شده هووی من، خوشم نمیاددددددددددددددددددددد...

خوب من دلم خیلی کوچولوهه! زودی تنگولیده میشه برات. تو که می دونی من چه همه می خوامت؛ من رو بذار تو چمدونت و با خودت ببر. قول میدم رژیم بگیرم که کوچولو شم. تازه کلاس ایروبیک هم که میخوام برم. دیگه خیلی لاغر و کوچولو میشم. منم ببر...

آخیشششششششششششش، یه کم سبک شدم ولی هنوز عصبانیم. میخوام هوارتا گازت بگیرم.

 

پیوست:

فروغ جون!

تولدت مبارک. ایشالله سالهای سال در کنار عزیزانت زیباترینها رو تجربه کنی. هرچند نمیشناسیم، اما من اندازه یه خواهر دوستت دارم.

 

نوشته شده توسط shaparak در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 19:32 | لینک ثابت |

آغوش تو...

روی فرش کف اتاقم دراز کشدم و نگاهم رو دوختم به لوستر سبز رنگ بالای سرم. حمله میگرن امونم رو بریده و دارم سعی می کنم فکرم رو روی چیزای دیگه ای متمرکز کنم شاید کمتر درد آزارم بده. چشام رو میبندم و میام تو بغلت. اونقدر غرق کتاباتی که متوجه حضورم نمی شی! خودم رو لوس می کنم و تو بغلت بیشتر فرو میرم. بغلم می کنی ولی هنوز هواست توی کتابته! این بار گوش راستم رو می چسبونم به قلبت و دست راستم رو، پشتت حلقه می کنم. بعد با نوک انگشت اشاره دست چپم روی صورتت خط می کشم. از ابروهات شروع میکنم، بعد رو پلکات. بعد میام روی بینی و گونه هات. آخرش با نوک انگشت مسیر لبهات رو طی میکنم و نوک انگشتم رو می بوسم. مزه لبهات رو نمیده. سرم رو میارم بالا و لبام رو می چسبونم به لبهات... دیگه هواست میشه فقط فقط فقط مال خودم تنها...

چشمام رو که باز میکنم حس بهتری دارم. هنوز درده هست ولی سبک شده. انگار بار دلتنگیم کم شده. دستم رو دراز می کنم و گوشیم رو بر میدارم. دارم تو عکسات غرق میشم...

عسلم!

خیلییییییییییییییییییییییی دلم برات تنگ شده.

 

نوشته شده توسط shaparak در شنبه 3 آذر1386 ساعت 18:16 | لینک ثابت |