تبليغاتX
برای تو می نویسم...
سلام

توی این مدت که به خاطر سردردم نمی تونستم پشت کامپیوتر بشینم و اینجا رو باز کنم، احساس بدی داشتم. احساس کسی رو که بد قولی کرده و یه دنیا شرمنده اس! با اینکه خودتم بهم اطمینان دادی که تا حالم خوب نشده و حوصله ام برنگشته لازم نیست چیزی بنویسم ولی وقتی چشمم میوفتاد به مانیتور، دلم شور میزد و یه حال عجیبی بهم دست میداد. به هر حال مثل همیشه به همه خوبیها و خواستنیهای وجودت ببخشم...

این روزا همه چیز یه جورایی قاطی پاتی شده؛

حجم رو به افزایش کارم توی شرکت!از بس فولدر و فایل ساختم تا یه جوری کارام منظم بشن، گاهی خودمم گیج میشم. واقعن دچار حالت تهوع میشم وقتی که بعد از یه هفته و اندی کار، یهو یه فایل میاد که همه چیز رو بهم میریزه و مجبورت میکنه دونه به دونه آیتمها رو چک کنی و یه روزت رو بیخود و بی دلیل ازت میگیره...

سرمای عجیب و غریب هوا و پیامدهاش. ماها رو که تعطیل نمی کنن، فقط این برف و سرما رفت و آمدمون به شرکت رو سخت و دشوار می کنه. راستش وقتی توی سرما منتظر تاکسی هستم و هیچ کس حاضر نیست یه نیش ترمز بزنه، دوست دارم هرچی فحش بلدم بکشم به جون این رییس رئسای شرکتمون که جاشون گرمه و برای خود شیرینی از زیر دستاشون مایه میذارن تا با خودنمایی بیشتر، سود بیشتری به جیب بزنن...

برنامه سفرتم که شده کابوس شبانه ام و وقتی یادم میاد، دلم بدجوری میگیره...

یه ماه برای من و تو زیاده، نیست؟ کی گفتی فاصله تاثیری توی دلتنگی نداره؟ خیلیم داره. درسته که تو همیشه روی قلبمی و منم توی جیبتم ولی خودتم میدونی که سخته...

 

پیوست برای تو:

دیشب هر بار که از درد چشم باز کردم و دیدم توی بغلتم، دردم رو از یاد می بردم و یه آرامش عجیبی من رو دوباره خواب می کرد...

میدونی چرا آخرین باری که چشم دوختم به چشمات، دیگه خنده ام نگرفت؟ چون تو عمق اون نگاه مهربونت غرق شده بودم و خیلی چیزا رو داشتم می خوندم. نمیدونی چه برقی میزنه چشمات وقتی دارم بهشون نگاه می کنم!

آهنگ ارکیده شد آهنگ خاطره هامون! گذاشتمش رو شماره ات.

لذتبخش ترین لذت دنیا برای من اینه که هیچ کس نمی تونه تصورش رو هم بکنه که تو چه همه مهربون و عاشقی و پشت اون صورت جدی چه نگاه خواستنی ای پنهون شده! اونوقت برای من یه خرسی عاشق و مهربون و گوش به فرمانی که میتونم حس کنم چه همه برات مهمم و دوستم داری...

مثل همیشه ممنونم. به خاطر همه چی.

 

پیوست برای دوست جونام:

مثل همیشه شرمنده ام کردید. همتون رو دوست دارم.

 

پیوست برای آیتک عزیز:

سلام دوست خوبم. مرسی که برای نوشته هام وقت میذاری. نمیخوام اصرار کنم که حتمن برام کامنت بذاری ولی اگه این کا رو بکنی، خوشحال میشم. شاد و سلامت باشی.

 

نوشته شده توسط shaparak در جمعه 21 دی1386 ساعت 18:28 | لینک ثابت |

بالاخره یه دوره اش تموم شد...

از صبح یه دلهره شیرین و دوست داشتنی باهام بود که گذر ثانیه ها رو برام کندتر می کرد. خدا رو شکر اونقدر کار داشتم که خیلی از تکون نخوردن عقربه های ساعت شاکی نشم. سه که شد دیگه طپش قلبم به اوج خودش رسید. صدای قلبم رو می شنیدم. توی شرکت و پشت مانیتورم بودم و داشتم کار می کردم ولی روحم اونجا نبود؛ تو آسمون برای خودش داشت پر می کشید. ساعت چهار با شتاب هر چه تمامتر، از شرکت زدم بیرون و اومدم به سمت قرارمون. از تاکسی که پیاده شدم دیدمت... دلم برات ضعف رفت. دوست داشتم همونجا میدویدم و خودم رو پرت می کردم توی بغلت و حسابی بوت می کردم. دلم میخواست توی بغلت اونقدر فشارم میدادی تا از خنده ریسه برم. دلم می خواست از سر تا پات رو می بوسیدم... این پنجاه روز خیلی سخت گذشت. خیلی...

وقتی کنارمی، پر از امنیتم، پر از حسهای خوب دنیا که با همه وجودم دوسشون دارم. وقتی با نهایت دقت، پالتوها رو برانداز می کردی تا یکی مطابق سلیقه من پیدا کنی، دوست داشتم همونجا یه لقمه ات کنم و قورتت بدم. وقتی نگران چاییدن و گرسنگیم میشی، حس یه دختر کوچولوی لوس رو دارم که حسابی خوشحاله.

دیشب فوق العاده بود!!!! ممنونم...

بابانوئل مهربون و از همه دنیا بهترم!

پالتوم رو خیلی خیلی خیلی دوست میدارم. هوارتا مرسی...

 

پیوست:

عاشق اینم که به بهونه یخ کردن انگشتام، دستم رو بچپونم لای دستت که توی جیبته و تو با انگشتام بازی کنی!!!! پس نگو که دستکشام رو دستم کنم.

 

نوشته شده توسط shaparak در یکشنبه 2 دی1386 ساعت 19:29 | لینک ثابت |