تبليغاتX
برای تو می نویسم...
دیگه چیزی نمونده.

کم کم داریم به پایان دومین دوره پنجاه روزمون میرسیم... هر چند که بعد از این دیدار هم یه دوره پنجاه روزه دیگه داریم که فکر می کنم از دو دوره قبلی سخت تره؛ آخه مناسبتهای مهمی رو توی خودش داره که به خاطر شرایط فعلیمون مجبوریم ازشون چشم پوشی کنیم! ولی سعی می کنم الآن فقط به پایان این دوره و دیداری که داره از راه میرسه فکر کنم...

امروز همش دلم پیش تو بود. میدونم هفته خیلی سختی رو داری می گذرونی ولی دیگه چیزی نمونده قربونت برم. منم که عین یه خروس بی محل، دائمن دارم خودم رو لوس می کنم و توام که مهربونتر از همه فرشته های آسمونی و همش نازم رو می کشی...

میدونی عسلم؟ تو این سه چهار سال گذشته فصل پاییز و زمستون خیلی سخت و طولانی بوده برام و بدتر عیدی که... میدونم توام حال من رو داشتی.

دائم دارم با خدا درد و دل می کنم که این آخرینشون باشه و سال دیگه این لحظه های قشنگ رو کنار هم باشیم. کاش سال دیگه بتونیم توی برگریزون پاییز و برف زمستون ، بدون استرس کمبود وقت تو و فشردگی برنامه هات باهم بیم بیرون. مثه اونوقت ترا که همش با هم بودیم. کاش سال دیگه شب ولنتاین کنارت باشم تادیگه از تنهایی بغض نکنم. کاش بشه نزدیک عید با هم بریم خرید و من ذوق و شوق بچگونه ام رو با تو تقسیم کنم. کاش عید بعد که میرسه، تو اونقدر فارغ باشی که تولدت مال خودمون دو تا بشه، تو وقتش نه یک ماه بعد...

کاش خدا دعاهام رو بشنوه...

تازشم از حالا گفته باشم، دعام که برآورده بشه من در الویت همه برنامه هات قرار می گیرم ودیگه هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ برنامه ای به من نمی تونه ارجحیت داشته باشه. حتی جلسه هات با اون دکتر...، یا ماموریتات!!!!

عسل من!

خیلی خیلی خیلی دل نگرانتم. هوارتا دوست دارم... مراقب خودت باشیا.

 

 

نوشته شده توسط shaparak در یکشنبه 28 بهمن1386 ساعت 18:2 | لینک ثابت |

ولنتاین مبارک!

امروز روز با هم بودن و با هم راه رفتن و با هم غذا خوردن و با هم حرف زدن و با هم خندیدن و با هم ...

 

و همه اینا برای اینه که یاد بگیریم، همدیگر رو دوست داشته باشیم و دوست داشتنهامون رو توی قلبامون حبس نکنیم و بریزیم بیرون. برای اینه که قدر عشقی رو که خدا بهمون بخشیده بدونیم و با سختیهای کوچیک و ناچیز(در برابر عظمت عشقمون) سر خم نکنیم. برای اینه که برای خوشیهامون قدر شناس باشیم و برای ناخوشیهامون شاکر.

حالا امروز من و تو حتمن کنار همیم چون خیلی وقته که دوست داشتنمون رو از توی قلبامون کشوندیم بیرون و نشوندیمشون توی نگاهامون! خیلی وقته داریم تمرین می کنیم در برابر این نعمت خدا دادی، با صبرمون شاکر باشیم. (البته میدونم من اندازه تو صبور نیستم ولی چون دستم توی دست توئه، تو مسیر جا نمی مونم!) خیلی وقته که باور کردیم این خوشبختی شیرین، پر از سختیهای نابیه که وقتی تموم میشن از قشنگترین خاطره هامون میشن و با یادآوریشون روحمون تازه میشه!

پس اگر چه امروز با هم نیستیم ولی با همیم؛ تو قلبامون، تو نگاهامون، تو دستامون، تو صداهامون(به خصوص صدای من که الآن خیلی خروسی شده!) و تو همه زندگیمون...

تو همه ثانیه های زندگیم مثل یه رود آروم اما پر صلابت جریان داری و نمیذاری لحظه ای راکد بمونم تا حتی فکر پوسیدن از سرم بگذره! چطور میتونم عاشقت نباشم وقتی قلبم با حضور تو می تپه و نگام با داشتن تو برق میزنه؟؟؟؟

دستم توی دستای توئه و نگاهم به فرداهایی که قراره فقط بخندیم، بی بغض و بی گریه...

ولنتاین مبارک عسل از همه دنیا بهترم.

 

نوشته شده توسط shaparak در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 8:26 | لینک ثابت |

وقت من...

یه عالم کتاب نخونده دارم با یه عالمتر فیلم ندیده!!!!!

از منی که خوره فیلم و کتابم بعیده. خودمم موندم که چرا وقت کافی برای کتاب خوندن و فیلم دیدن ندارم؟ وقت کافی برای تمیز کردن اتاقم و مرتب کردن کمدمم ندارم! تازشم وقت کافی برای خرید رفتن و تو صف جشنواره وایسادن و تو مغازه های انقلاب چرخیدن و ... ندارم!

پس وقت من چی میشه؟؟؟؟؟ الآن بهت میگم؛ تو راه برگشت شرکت، برا خودم برنامه ریزی می کنم که امشب فلان فیلم رو می بینم یا فلان کتاب رو می خونم. اما همینکه کتاب رو می گیرم دستم و یکی دوصفحه اش رو می خونم، ذهنم پرواز کنان میاد پیش تو و میشینه توی بغلت! اونوقته که دیگه حواسی نمیمونه واسه خوندن! میرم سراغ فیلم. ولی تا یه ربع از فیلم میگذره، این دل سر به هوا، بهونه ات رو میگره و همش غر میزنه که تنهایی حال نمیده و باید تو هم باشی تا با موهام بازی کنی و هی ماچم کنی تا فیلم دیدن بچسبه! این طوری برنامه فیلم دیدن و کتاب خوندنم مدام به تعوق میوفته.

مرتب کردن اتاقم که حوصله لازم داره. واضحه وقتی دلتنگم اصلن اصلن حوصله ندارم!

خرید رفتن و صف جشنواره و مغازه های انقلاب رو زیر و رو کردنم که به یه همراه نیاز داره. فعلن هم که همراه بنده گرفتاره و باید صبر کرد.

پس این میشه که من میمونم با آنتونیو و آقا فری و یه بغل پاستیل و یه عالم دلتنگی و اس ام اسهای گاه و بی گاه...

 

پیوست:

ولی میخوام امروز حتمن حتمن یه فیلم ببینم. حالا میخوای بیای، زودی خودت رو برسون وگرنه آنتونیو و آقا فری جات رو می گیرن!

 

 

نوشته شده توسط shaparak در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 10:38 | لینک ثابت |

بازم سلام...

یه ماهی میشه که آپ نکردم!!!!

برای خودمم سخت و غیر قابل تحمل بود. اما چاره ای نداشتم. سنگین شدن کارم، اونقدر ازم انرژی می گرفت که واقعن خودم شرمم میومد از بدنم بخوام که توی خونه هم پشت پی سی بشینه! و بالاخره گوش شیطون کرو چشماشم کور، داره بار عزیمتش رو می بنده و انشالله تا شنبه تموم میشه. خیلی خوشحالم! انگار یه بار خیلی سنگین رو از روی دوشم زمین گذاشتم؛(بیخود نبود دائم یا گردنم می گرفت یا سردرد داشتم، باره خیلی سنگین بود!!!)

 

دوستای گلم!

نمیدونید چه همه ذوق کردم وقتی کامنتاتون رو خوندم. چشمام پر از اشک شد. دوستی مجازی و این همه حقیقی!!!! همتون رو دوست دارم و یه دنیا ممنونتونم. به همتون سر میزنم.

 

فرزانه عزیزم!

با یه دنیا پوزش فقط میتونم بگم شرمندتم... خیلی خیلی خیلی زیاد. ادعای دوستی این وقتا ثابت میشه که من خوب نشونش دادم. ولی باور کن دوست دارم. امیدوارم قابل بخشش باشه.

 

و اما تو که همه این روزا دلتنگتر از همیشه منتظرم تا حسابی ببینمت. تنها حُسنی که بار زیاد کارم داشت این بود که یه کوچولو از فکر مشغول من رو به خودش اختصاص میداد و من مدتی هر چقدر کوتاه و پراکنده در روز، بغض نمی کردم و از اوج دلتنگی توی خودم نمی پیچیدم.

بهت گفتم که هر شب توی تختم با خدا کلی حرف میزنم و برای همه دعا می کنم، برای اعضای خانوادم گرفته تا دوستام حتی اونایی که باهاشون رابطه ندارم و تو. ولی این شبا خیلی بیشتر تر تر از همیشه دعات می کنم. کاش هر دو مون به آرزومون برسیم و این همه انتظار با یه نتیجه فوق العاده از بهترینهای زندگیمون بشه.(مثل همیشه!)

دلم تنگه...

بهم نگو عشق و دوست داشتن فاصله سرش نمیشه که قبول نمی کنم. وقتی از هم دوریم من چطور توی بغل گرمت مچاله بشم و به صدای قلبت گوش بدم و چشمام رو ببندم و پرواز کنم؟؟ چطوری ببوسمت و ببوسیم؟؟ چطوری لمست کنم؟؟ هان؟؟؟(اس ام اسی نه ها! واقعی واقعی واقعی)

اینا که گفتم غر نبودا. خواستم خدا جونم یادش نره که این خواسته چقدر مهمه و ما چطور داریم براش از خیلی چیزا می گذریم.

بیا با هم چشمامون رو ببندیم و به روزای خوبی که داره میرسه فکر کنیم. شاید این تنها راه تحمل دوری باشه...

الهی من قربونت برم عسلم!

فقط و فقط و فقط ؛

 

نوشته شده توسط shaparak در پنجشنبه 18 بهمن1386 ساعت 9:41 | لینک ثابت |