
هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند.

سلام به شاپرکم و به همه دوستان،
این دومین باری است که در اینجا که بسیار دوستش می دارم می نویسم. راستش اگر اصرار شاپرک نبود خودم رغبت زیادی به این کار نداشتم. همیشه از نوشتن در اینجا طفره می رفتم. دلایل زیادی برای این موضوع وجود داره ولی مهمترینش اینه که اینجا با نوشته های شاپرک برای من خاطره انگیز شده و من دوست دارم حس ناب این خاطرات همینجوری دست نخورده بمونه. با اینکه ازم قول گرفته بودی که دم عید حتماًً من بلاگو آپ کنم ولی تا دیشبم (دقیقاً تا قبل از اینکه SMS بدی و بگی بهاریه یادت نره) هنوز ته دلم امیدوار بودم که تو یادت بره و خودت یکی دیگه از اون نوشته های قشنگتو بنویسی و منم ناجوانمردانه بزنم زیر قولم و بشینم و بخونم و لذت ببرم. میدونم الان میگی خیلی خودخواهم ولی کاریش نمی تونم بکنم. تو به مهربونی خودت ببخش.
مثلا ً اومده بودم بهاریه بنویسم. هر سال بهار که میشه، حس خاصی دارم. بهار میهمان خوبی ست. با آمدنش احساس می کنم که نو شدم. شاید دلیلش اینه که من متولد فروردین ماهم. ولی نه. فکر می کنم این حس کم و بیش تو همه هست. هوای مطبوع نیمروز بهاری که به تن و مشامم می خوره تازه می شم و جون می گیرم. بهارو با شکوفه ها، هوای ملایمش، خورشید مایل دم صبحش که عجیب خواب آوره و همه چیزهای خواستنی دیگش دوست دارم.
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
گاهی دلم به حال زمستان می سوزد که هيچ گاه بهار را نمي بيند.
سال نو رو به شاپرکم و به همه دوستان و همراهان تبریک می گم و برای همه در سال جدید بهترینها رو آرزو می کنم.
پیوست:
اينجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کــم است عالم بـرای از تو نـوشـتـن مرا کم است
اکسير من نه آن که مرا حرف تازه نيست من از تو می نويسم و اين کيميا کم است
مسافرت خوش بگذره شاپری من. خیلی برام دعا کن. برای خودتم همینطور. اینم برای تبریک سال نو:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیروز توی اون آژانس هواپیمایی مسخره، به قدری روی اعصابم راه رفتن و حرصم رو درآوردن که تمام تنم می لرزید و خیس عرق شده بودم.![]()
وقتی اومدم بیرون و به تو زنگیدم، نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم. میدونم بهت قول دادم که گریه نکنم چون تورو ناراحت می کنه ولی باور کن اصلن اصلن قابل کنترل نبود یا حتی بهتره بگم برای آروم شدنم لازم بود! در اون زمان دوست داشتم داد بزنم که چقدر بودنت کنار من برام خوشاینده و چه همه آرزوم بود تو اون لحظات پیشم باشی تا زیر بار حرفای زشت و رکیک اون زنک له نشم. البته همینکه باهات حرفیدم هم یه دنیا آرومتر شدم.
مرسی که همیشه هستی، مرسی که تنهام نمیذاری، مرسی که برای کوچکترین کارام باهام همفکری می کنی، مرسی که همیشه برام وقت داری حتی برای اشک ریختنام با اینکه ناراحتت می کنه...![]()
ناراحت میشم که با ناراحتیام ناراحتت می کنم اما خوشحال میشم از اینکه این همه برات عزیزم!
شاید اینم یه نوعی از سادیسم و مازوخیسم و راشتیسمه!!!!!![]()
![]()
دلم شمال میخواد... فقط و فقط و فقط با تو.![]()
این چند روزه خیلی کمبود خواب پیدا کردم و همین باعث شد که امروز، خیلی توی شرکت خسته و بی حال باشم.
اما اون خبر خوبی که بهم دادی خیلی خیلی خیلی حالم رو عوض کرد و با همه خستگی و خواب آلودگیم، هوارتا شارژ شدم!!!![]()
![]()
برای پنج شنبه یه دلشوره خاصی دارم. انگار دارن لای دو تا سوزن منگنه فشارم میدن!![]()
کاش...
اون روز خونه ن...، یاد اون شبی افتادم که دسته جمعی اونجا بودیم! همون شب که تو مجبور شدی آخر شب بری و همه برنامه هامون به هم خورد. یادته بغض کرده بودم و حرف نمیزدم؟ اونوقت تو بردیم تو نشیمن و نشوندیم روی کاناپه و برای اینکه از دلم درآری ماچم کردی ونازم رو کشیدی؟!
بعد از رفتن شما ما تا دیر وقت بیدار نشستیم و فیلم "سوییت نوامبر" رو دیدیم. اون موقع فقط یه سال و چند ماه از دوستیمون گذشته بود. انگار همین دیروز بود!!!!![]()
خیلی فکریدم که برای هدیه عیدت چی بخرم و بالاخره یه آیتم مناسب پیدا کردم.
امیدوارم توام خوشت بیاد عسلم.
کادوی تولدتم که پیشاپیش لو دادم. سوغاتیت رو هم که خودت انتخاب کردی. ببین چه همه نامردی!!! اونوقت من هر چی خودم رو می کشم که بهم بگی کادو چی برام خریدی، دریغ از یه راهنمایی کوچولو!
بذار تولدم، جبران می کنم آقای دکتر.![]()
هوا رو خیلی دوست دارم. پره از بوی عید!
همیشه عاشق عید بودم و خوشحالم این حس هنوزم در من وجود داره و حتی بیشتر از سالهای قبل شده. حالا هر چی به عید و لحظه تحویل سال نزدیکتر میشیم، بیشتر هیجان زده میشم. هرچند که دوریمون خیلی سخت و عذاب آوره ولی به امید روزای خوب آینده تحمل می کنیم، مگه نه؟
عاشق چیدن سفره هفت سینم و چون خیلی برام اهمیت داره، تقریبن وقت زیادی صرف فراهم کردن بند و بساطش می کنم. و تو همه این تدارکات، رنگ کردن تخم مرغ رو از همه بیشتر دوست دارم!
من رو می بره به بیست سال پیش. وقتی فقط نگاه می کردم به دستای مادرجونم که چطور تخم مرغا رو با برگ گزنه و گل سرخ و... می جوشونه و بعدم با قلم مو روشون طرح میزنه. حس عجیبیه!!!! انگار بازم بچه میشم چون به همون اندازه براش ذوق می کنم...![]()
پیوست:
دلم دریا میخواد با یه ساحل خلوت. من باشم و تو و امواج. نه خیلی روشن باشه و نه خیلی تاریک. اونوقت چشمام رو ببندم و تو بغلت مچاله شم. چه آرامشی...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گاهی زندگی مثل یه تیکه ابر میمونه که با نهایت شادی روش سواری و داری تا دورترین نقطه آسمون، اوج می گیری. گاهیم میشه یه پرتگاه ترسناک که انگاری هر لحظه ممکنه سقوط کنی توش و غرق بشی. من میگم در هر دو حالت زندگی قشنگه! میدونی چرا؟ چون حق انتخاب با خودمونه. خیلی قشنگه وقتی به لبه پرتگاه میرسی اما سقوط نمی کنی و اون ابر کوچولو میاد دنبالت و قشنگتره وقتی سقوط می کنی و بازم اون ابر کوچولو رو اگر صدا بزنی میاد دنبالت. اون ابره همیشه هست، فقط کافیه خودمون بخوایم...
دارم میام، داری میای...![]()
حالا بهترم خدا رو شکر.
میگما؟
یهو هوس اون جای دنج و قشنگ دارآباد رو کردم. همون فرو رفتگی صخره کنار رودخونه. هیچ صدایی نمیاد جز صدای آب. آفتاب هست ولی سایه صخره باعث میشه گرما عذاب آور نشه. تازه سر که بلند می کنی صدای آب و آبی آسمون میشه یه ریتم خوشایند و پر از آرامش. تازه ترش هم اینه که یه عسلی مهربون کنارت باشه که تو بغلش چمباتمه زده باشی و همه آرامش دنیا رو توی وجودت حس کنی...
میخوامممممممممممممممممممممممممممممم![]()
امیدوارم این پروژه جدید که انشالله قراره فردا دستمون برسه در زمان اعلام شده تموم بشه و گرنه که حتمن تو با آقای سرپرست دعوات میشه!![]()
پیوست:
دلم برای بوی تنت خیلی تنگ شده...![]()
ا اصلن مهم نیست که یه پروژه سریع السیر دیگه داره میاد و باید به سرعت تحویل داده بشه،
اصلن مهم نیست که سرم درد می کنه و داره منفجر میشه،
اصلن مهم نیست که دستگاه کارت زنی شرکت اثر انگشتم رو نمی گیره و من هر روز صبح و عصر کلی معطل میشم،
اصلن مهم نیست که هنوز خریدای عیدم رو نکردم،
اصلن مهم نیست که دلم ساندویچ مغز میخواد اما تو برام نمی خری،
اصلن مهم نیست که سوغاتی ای که دوست دارم رو برام نمیاری،
اصلن مهم نیست که حرفای مگوی دوستات رو برام نمی گی،
اصلن مهم نیست که جدیدن بد قول شدی،
اصلن مهم نیست که این همه اذیتم می کنی،
اصلن مهم نیست که... فقط و فقط و فقط به خاطر اینکه خیلی خیلی خیلی خوشحالم!!!!![]()
آخه فکر کنم یه آخر هفته حسابی در پیش داریم...![]()
از صبح تو آسمونام. کاش همه چی همونطور بشه که میخوایم!![]()
پیوست:
خوب خوب من دلم سوغاتی میخواد. چطور دلت میاد اون چیزی که من میخوام رو نیاری برام؟؟؟؟
دلم می شکنه ها!![]()
اصلن
صبح که چشمام رو باز کردم، تو اون حالت خواب آلودگی صدای قطره های بارون رو شنیدم که می خورن به شیشه اتاقم.فکر کردم شاید اشتباه می شنوم. از جام بلند شدم و پرده رو زدم کنار؛ دیدم بللللللللللللللللللللللله، بارونه اونم چه شدید!!!
اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که چه خوب شد عسلی برنامه امروزمون رو به دیروز موکول کرد!!!!
(البته این دلیل نمیشه که من از جلسه های شما خوشم بیادها!
اینبار استثناء بود.
) بعد که برگشتم تو جام و چیک تو چیک آنتونیو دراز کشیدم، چشمم افتاد به کفش خوشملی که دیشب برام خریدی. وااااااااااااااااااای که چه همه دوسش دارم.
بهم نخندیا ولی با همون صورت خوابالو، لباسم رو پوشیدم و کفشامم پام کردم. تازشم، یه کم رقصیدم!!!![]()
![]()
دیروز وقتی صورت باز و بشاشت رو نگاه می کردم، دلم ضعف میرفت که اون صورت مهربون و خواستنی رو زیر بوسه هام بمبارون کنم.
وقتی با کادوهات ذوق می کردی و یه لبخند گنده می شست رو لبات، دوست داشتم مثل آنتونیو بگیرمت تو بغلم و بچلونمت.
وقتی با اون کیف سنگین، فقط و فقط به خاطر من، تمام سپهسالار رو چند بار تا ته رفتیم و برگشتیم و تو جیک نزدی که خسته شدی، دلم می خواست داد بزنم که چه همه از داشتنت احساس خوشبختی می کنم و چه همه تر دوست دارم...![]()
![]()
دیشب با همه خستگیم بیش تر از ده بار جمله ای که تو کتابم نوشتی رو خوندم و هر بار بیشتر از دفعه قبل ذوقیدم.
مدتها بود که می خواستم شاهکار داستایوسکی رو برای خودم بخرم اما نمیدونم چرا تا حالا نشده بود؟ بالاخره هم شد جزو محبوبترین کتابام چون تو بهم هدیه اش کردی!![]()
![]()
عسل من!
هوارتا مرسی و هوارترتا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیوست:
یادت نره چترت رو با خودت ببری عسلی ... من!!![]()
![]()
از صبح خروسخون بیدار شدم و هرچی تو جام غلط زدم که شاید خوابم ببره، نشد که نشد. پا شدم و نمازم رو خوندم و برگشتم توی تختم و دوباره آنتونیو به بغل تلاش کردم که بخوابم اما بی فایده بود!
همین شد که اول صبح ناخونام رو لاک زدم و روشم طراحی کردم!!!![]()
![]()
خودت که میدونی چرا بیخوابی زد به سرم؟! همیشه وقتی بعد از مدتها قراره ببینمت از ذوق لحظه دیدنت بی خواب میشم. این حس رو دوست دارم و البته همه حسهایی که داشتن تو در من به وجود میاره.![]()
چه خوبه که تا آخر هفته مرخصی ام. البته اگه آقای سرپرست با تماسهای بی موقعش، موجب روانپریشی نشه!![]()
تصمیم دارم که امروز یه پرتقال گوگولی بشم که از شدت سرما هم اصلن اصلن اصلن تلخ نشده!
البته اگه هوا بذاره.
پیوست:
دلم برای بوسیدنت پر میزنه...![]()
میدونم تاخیر دارم اما دوست داشتم اینجا برات بنویسم که همیشه بمونه؛ از صبح که شرکت بودم و همین الآن رسیدم خونه. پس به خوبی و مهربونی خودت ببخش عسلم.
روزت مبارک مهندس همیشه گرفتار و پر کار من که با همه این گرفتاریا، بازم هر لحظه برام وقت داری.
بزرگترین آرزوم اینه که به کرسی استادی برسی و من ببینم.
بهت افتخار می کنم با همه وجودم و از داشتنت، حتی به خودمم می بالم.![]()
عسلم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به قدری ذوق آخر هفته رو دارم که اصلن برام مهم نیست چقدر حجم کارام زیاده و امروز خسته شدم!
تمام مدت تو فکر برنامه آخر هفته مونم که کلی براش نقشه کشیدیم و صبر و تحمل به خرج دادیم. آخه دلم خیلی بیشتر از خیلی تنگه برات...![]()
![]()
امروز که تقویم روی میز کارم رو ورق میزدم، یهو دیدم که دیگه چیزی به عید نمونده؛ کمتر از یک ماه!
سال گذشته چنین روزایی من تازه وارد محل کار فعلیم شده بودم وخیلی با محیط و کارم غریبه بودم ولی الآن همه چیز یه جور دیگه شده. تا حد خیلی زیادی به کارم مسلط شدم و دیگه هیچ حس غربتی نسبت به محیط کار و همکارام ندارم.
چقدر زمان همه چیز رو عوض میکنه! یعنی سال دیگه چنین روزایی کجام؟؟؟؟![]()
وقتی همهمه و شلوغی توی خیابونا رو میبینم، دلم ضعف میره برای خرید!
میدونی که من عاشق خرید کردنم اونم برای عید! منتظر یه فرصت مناسبم که برم کلی برای خودم خرید کنم. عین بچه ها ذوق دارم براش!!!!!![]()
دیروز که کارت عروسی رو برام آوردن، حس عجیبی بهم دست داد! حس خوبی بود! حس اینکه اگه ارتباط من و تو نبود، شاید هیچ وقت اونا هم دیگر رو پیدا نمی کردن! خوشحالم که رابطه ما باعث یه پیوند شد...![]()
حالا خوبه لباسم رو خریدم وگرنه تو این شرایط گرفتاری که دارم وقتی برای گشتن و پیدا کردن نداشتم. همین حالاشم باید یه وقت مناسب پیدا کنم که برم برای لباسم یه کفش گوگولی بخرم.
تازشم میخوام برم موهام رو کوتاه کنم ولی کو وقت؟؟؟
امان از این کارهای دنباله دار و فایلهای ریویژن دار!!!![]()
نگو فضولم، خوب دوست دارم بدونم چی خریدی برام!
نمی تونم حدس بزنم. همین کلافه ام میکنه. بهتره بهش فکر نکنم اما کو گوش شنوا!![]()
![]()
پیوست:
دلم بی تابته...![]()
![]()
بیشتر از هر وقتی دلم پیش توئه!
همش دارم تو دلم با خدا زمزمه می کنم.![]()
اونم میدونه که چه همه داری زحمت می کشی، هر چند من مطمئنم که تا حالاشم قبول نشدنت یه مصلحتی داشته، ولی امسال حتمن تا آخر این پله ها می بردت.![]()
عسل خسته من الآن به یه بغل ماچ نیاز داره و هوارتا قربون صدقه!
پس اومدم که خستگیات رو فراری بدم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عسیس دلم!
موفق باشی...![]()