
دلتنگی عجیبی دلم رو قلقلک میده.
انگار حس کرده بیشتر از روزای دیگه بهش نیاز داری، داره خودی نشون میده که یادت بیاره تنها نیستی و همیشه ی همیشه همراهته؛ همه جا و همه وقت!![]()
![]()
میدونم که خیلی خسته ای، هم جسمی و هم روحی.
پشت میزت، روی صندلی لم دادی و عینکت رو گذاشتی روی میز و برای چند دقیقه به چشمات استراحت دادی و بستیشون. آروم آروم نزدیکت میشم.
اونقدر نزدیک که گرمای نفست رو روی گونه هام حس می کنم. سرم رو کج می کنم و در یک آن، لبام رو می چسبونم به لبای گرم و خواستنیت.
( در حین بوسیدنم، میتونم خنده رضایت و شوقت رو حس کنم!
) بدون اینکه چشمات رو باز کنی، دستات رو دورم حلقه می کنی و می چسبونیم به خودت.
یه بغل محکم و داغ. اینطوری تا ابد با همیم...![]()
هنوزم خسته ای؟!![]()
پیوست:
مطمئنم که از پسش بر میای عسلم.
باهاتم...![]()
میخوام یه سری تغییرات اساسی توی اتاقم ایجاد کنم. به شدت ولوله اش افتاده به جونم و برای انجامش مصرم.
حس می کنم کمک بزرگی به بهترتر شدن روحیه فعلیم می کنه. یه جورایی برام لازمه!(تشخیص خودمه ها!
)
یه فکرایی دارم. اصل مطلب، خرید موکت جدیده که اول از همه خبرش رو به خودت دادم. گذشته از اون یه فکرای دیگه ای هم توی کله ام هست که بذار نگم(البته اگه طاقت بیارم
) که خودت ببینی!
الآن من یه شاپرک متر به گردنم
که دارم تمام ابعاد اتاقم رو اندازه گیری می کنم و کلی هم دو دو تا چارتا میکنم که آیا می تونم افکارم رو به عمل برسونم یا نه؟!![]()
![]()
پیوست:
یه حس خوب ته وجودمه. انگار...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا شیرینی فروشی "لرد" سر ویلا هم رفتم که شاید هیجان ناشی از دیدن و خوردن انواع خوردنیهای خوشمزه و علی الخصوص تارتهای خوش آب و رنگ، حالم رو بهتر کنه.
البته نمی گم هیچ تاثیری نداشت ولی کاملن هم آب بندی نشدم و هنوزم یه بغض قلنبه توی گلومه که به یه پخ بنده تا بریزه بیرون!
این هفته هر شب توی جام گریه کردم و صبح با چشمای متورم بیدار شدم. ولی نمیدونم حجم این بغض چقدره که تمومی نداره و اشکام همش به راهه!؟
اما از یه چیز مطمئنم. اینکه بغض امروزم با روزهای قبل، زمین تا آسمون فاصله داره. امروز بغضم از شدت شادی و ذوقه برای حجم بزرگ خوشبختیم به خاطر داشتن تو و شرمندگی خودم از این همه ناشکری بر خلاف روزهای قبل که بغضم از ترس و تنهایی بود...![]()
شاید خودتم ندونی که اس ام اسهای امروزت چقدر حالم رو بهتر کرد و چه حس خوبی رو توی وجودم جاری کرد؟!
از صبح تا حالا چندین بار خوندمشون و هربار کلی به خودم بالیدم.(فکر کنم حق با تو بود؛پر رو شدم!!!
) ازت ممنونم عسیس دلم که بهم یادآوری کردی که همه جوره هستی و تنها نیستم. ممنونم که دوستم داری و ناز ناتموم من رو با همه وجود می خری و خسته نمیشی از این همه بغضهای گاه و بی گاه و ناآرومیم.![]()
![]()
در اتاقم رو بستم و برق رو خاموش کردم. نشستم روی زمین و تکیه دادم به لبه تختم. دارن اذان مغرب رو میگن. صدای اذان توی فضای اتاقم پیچیده. بالاخره بغضم از گلوم میاد بیرون و می ترکه...
ولی این گریه دوست داشتنیه؛ گریه شکران نعمته!
خدای مهربونم!![]()
سپاس که بهم توان دوست داشتن رو عطا کردی و کمکم کردی تا دوست داشته بشم. سپاس که با همه ناشکریها و ناسپاسیهام، همیشه هستی و صدام رو می شنوی و با یه لبخند مهربون حمایتم می کنی. و هزاران هزار بار سپاس به خاطر عزیزی که با حکمت و قدرت بی پایانت، صاحب خونه قلبم کردیش و تلخیها و ناامیدیها و تنهاییهام رو باهاش شکستی...
بهم این توان رو بده تا مایه آرامش و خوشبختیش باشم و بتونم ذره ای از لذتی که اون بهم بخشیده، بهش ببخشم.
پیوست:
عسلی مهربون من!![]()
با بوسه هات زندگی می کنم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

یادمه هوا خیلی گرم بود و خیلی خسته بودم. اصلن حوصله نداشتم برم بیرون. ولی از اونجاییکه همیشه از بدقولی بیزار بودم وهستم، به زور و زحمت آماده شدم. باید ساعت پنج جلوی سینما فرهنگ می بودم.
چه زود پنج سال گذشت!!!!
حتی ذره ای هم فکر نمی کردم که اون دیدار به دیدار دوم برسه چه برسه به پنج سال دلبستگی و با هم بودن و در وجود هم غوطه زدن و آرامش و حس مخملی خوشبختی...
باورت باورت میشه که پنج سال گذشت؟
چقدر زود! انگار همین دیروز بود که با تردید اومدی سمتم و اسمم رو گفتی و منم مرددتر از تو، اسمت رو به زبون آوردم و با هم دست دادیم و این شد شروع یه رابطه پر از روزهای طلایی و قشنگ که هر دومون توش بزرگ شدیم و زندگی رو با همه تلخیها و شیرینیها، فرارزها و نشیبها، شادیها و غصه ها و ... تجربه کردیم.![]()
زندگی چ زندگی چه بازیهای جالبی داره! همیشه یه گوشه ای، یه اتفاق ساده اما شاید عمیق انتظارت رو می کشه و اگه بتونی اون فرصت رو غنیمت بشماری، خوشبختی. خوشحالم که اون روز حس خوش قولیم به تنبلی ناشی از خستگی و گرمام غلبه کرد و من رو تا سر قرار کشوند. خوشحالم که خدا تورو تو اون روز بهاری بهم هدیه داد و آرامش حضورت رو مثل یه رود، تو وجودم جاری کرد تا از زندگی لذت ببرم و بهترین و به یادماندنی ترین لحظه های عمرم رو در کنارت سپری کنم.![]()
هنوزم هنوزم با گذشت پنج سال، وقتی از کنار سینما فرهنگ رد میشم، حس خوب اونروز به دلپذیری بوی پیچ امین الدوله میپیچه تو وجودم و سر تا پام رو قلقلک میده. هنوزم چهره معصوم و مهربون و جدی اونروزت توی ذهنمه. مطمئنم خودتم نمی دونی مسافت ورودی سینما تا قلبم رو چطور و با چه وسیله ای طی کردی، همونطور که من نمیدونم ولی مهم اینه که الآن اینجایی. توی قلبم. توی عمیق ترین حس خواستنم و توی لذت بخش ترین معنای زندگیم. مثل همیشه با یه لبخند پر معنی نشستی و با بودنت بهم امنیت و آرامش میدی.![]()
خوشح خوشحالم که پنج سالگی رابطمون رو داریم جشن میگیریم در حالی که همه روزهای با هم بودنمون پره از خاطره های تکرار ناشدنی و قشنگ. اونقدر قشنگ که هر چی فکر می کنم نمی تونم یکیشون رو به عنوان بهترین و دوست داشتنی ترینشون انتخاب کنم. هرچند ایمان دارم تو این رابطه تو صد هزار برابر من صبور و مهربون و فداکار بودی و کمکم کردی تا بزرگ شم و قد بکشم به سمت نور. ولی هرچی هم که بزرگ بشم، به تو نمیرسم و تو همیشه از من بزرگتری. و این بزرگترین دلیل افتخار منه به تو... کاش من هم می تونستم با همه کوچکی و خردیم، ذره ای(نه بیشتر) باعث آرامش و خوشبختیت باشم!![]()
بزرگ بزرگترین دلیل خوشبختی من!![]()
توی بغ توی بغلتم و توی بغلمی، توی قلبتم و توی قلبمی، توی نگاهتم و توی نگاهمی، توی فکرتم و توی فکرمی، توی خاطره هاتم و توی خاطره هامی، توی صداتم و توی صدامی، توی وجودتم و توی وجودمی، توی دستاتم و توی دستامی، توی خنده هاتم و توی خنده هامی، توی خلوتتم و توی خلوتمی، توی رویاهاتم و توی رویاهامی، توی زندگیتم و توی زندگیمی؛ پس بی تو هرگز همراه همیشگی من.![]()
تا همی تا همیشه می عشقمت بی نقطه، بی پایان...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیوست:
پنج سال پیش هم بیست و یکم اردیبهشت، شنبه بود و روز قبلش، آخرین روز نمایشگاه کتاب!!!!![]()
پیوست:
الف- پنج آرزوی محال:
1. کاش دارویی بود که میشد با خوردنش کوچیک شد و آنتی همون دارو هم بود که میشد با خوردنش برگشت به سایز طبیعی!(اونوقت دائمن یا من توی جیب تو بودم یا تو، توی جیبم بودی...
)
2. کاش مادر جونم هنوز زنده بود!![]()
3. کاش یه نویسنده خیلی خوب بودم و کتابم جایزه بهترین کتاب جشنواره گلشیری رو می برد! (اونوقت حتمن حتمن تقدیمش می کردم به تو
)
4. کاش هیچ وقت هیچ وقت پیر نمی شدم و سن و سالم تو همین دهه بیست ثابت می موند!
5. کاش دنیا خالی از فقر و بیماری و جنگ و دروغ و دشمنی و همه چیزهای بد بود!
ب- پنج دقیقه اولی که به اینترنت وصل شدید:
والله من خوب یادم نیست کی بود؟! ولی مطمئنم که توی چت روم نرفتم. اولین کاری که کردم ساختن ایمیل توی یاهو بود و سرچ کردن علایقم تو گوگل!
پ- هله هوله های مورد علاقه:
این بند رو اساسی پایه ام!![]()
قطعن تعداد خوردنی های مورد علاقه من خیلی بیشتر از پنج تاست ولی پنج تا از بهترینهاشون رو می گم،
1. پاستیل رو بیشتر از هر هله هوله ای دوست دارم یعنی میشه گفت بعد از فرامرز ، عاشقشم! هر نوعی باشه می خورم ولی نوشابه ایش رو خیلی بیشتر دوست دارم.
2. پفک از هر نوعش به خصوص کرانچی و مانچی!
3. لواشک و تمبر هندی و آلوچه های فرآوری شده دیش دیش و امثالهم!(دهنم آب افتاد!!!
)
4. سیب زمینی سرخ کرده!!!!!
5. قارچ سوخاری!!!!
ولی برای اینکه توی دلم نمونه چندتایی از بقیه خوردنی های مورد علاقه ام رو هم میگم. انواع پیراشکی، چیپس و ماست(اونجوری نگام نکن،منکه نمی خورم. دوست دارم فقط!
)، آلبالو خشکه، انواع شکلات به خصوص از نوع شیری، ذرت مکزیکی، پاپ کورن و...(اصلن اصلنم گامبو نیستم، تازشم!!!!
)
من رها، نسرین، خانومی، اپتیمیست و فاطی عزیز رو دعوت می کنم.
پیوست:
گاهی به سبکبالی یه پرنده ام که دارم توی آسمون زندگی پرواز می کنم، گاهی هم به سنگینی یه خرس که حوصله دیدن خودم رو هم توی آینه اتاقم ندارم!!!!![]()
یه کم آرامش میخوام فقط...![]()
به گفته مسئول اداره امور مشترکین:"عمر سیم کارتم تموم شده بود و باید عوض می شد!!!!" خوبه نمردم و فهمیدم که سیم کارت هم عمر محدود داره برای خودش و ممکنه هر وقت دلش بخواد بسوزه و نو بشه.
به هر حال امروز فهمیدم که بدجوری به گوشیم عادت کردم و نبودنش خیلی سخت و غیر قابل تحمل میشه. حالا ممکنه در روز اصلن زنگ خوری هم نداشته باشم اما همینکه ، حین کار کردنم، کنارم تو جاش نشسته و نگاهم می کنه، یه نقطه امید برای خودش!
امروز خیلی از دست آقای سرپرست عصبانی شدم. اونقدر که اگر نرفته بود جلسه و دستم بهش میرسید، حسابی حالش رو میاوردم سر جاش. شانس آورد که از دم پرم فرار کرد. دلم میسوزه واسه خودم و این همه بی انصافی!
الآن که دارم می نویسم تو هنوز توی نمایشگاهی و خسته و کوفته داری دنبال کتاب می گردی که احتمالن تعداد زیادیش مال منه و این باعث شده که من دچار عذاب وجدان بشم. منکه گفتم خیلی ضروری نیستن و هر کدوم رو دیدی بخر! کاش اصلن لیستم رو بهت نمیدادم. نگرانتم قربونت برم. هوارتا مرسی و هوارترتا معذرت که این همه خسته شدی.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیوست:
کاش یاد بگیرم که نباید بیدی باشم که با این بادها بلرزم وگرنه کلاهم پس معرکه است!!!!![]()
از خواب که پا شدم، بدون اینکه تختم رو مرتب کنم، از اتاق اومدم بیرون و یه راست رفتم سر وقت یخچال. یه نگاه اجمالی انداختم توش و سبزی گوجه سبز از دیواره شیشه ای جا میوه ای، چشمم رو متوجه خودش کرد. احساس کردم مغزم هم به انتخابم مهر تایید زد. جا میوه ای رو کشیدم بیرون و پنج تا دونه برداشتم اما نمیدونم چی شد که یه دونش از لای انگشتام سر خورد و افتاد روی سنگ کف آشپزخونه. در همون لحظه که قل خوردنش رو می دیدم، فکر کردم زندگیم مثل این گوجه سبزه؛ غیر قابل پیش بینی و غلطون. فقط چند ثانیه طول کشید تا گوجه سبز تو یکی از خونه های سنگ از حرکت وایساد اما از خونه هایی عبور کرد که اصلن تو مسیرش نبود و نمیتونستم پیش بینی کنم! و حتی در آخرین لحظه که مطمئن بودم که آخرین خونه رو هم پشت سر میذاره دقیقن لبه خط مرز دو تا سنگ وایساد!!!!!![]()
![]()
در یخچال رو بستم و رفتم جلوی پنجره، چشمام رو بستم و با خودم فکر کردم این میتونه یه نشونه باشه از طرف خدای مهربون؟ حتمن همینطوره.![]()
همیشه امید هست و اگر نباشه سنگ روی سنگ بند نمیشه. چرا یادم رفته بود که باید خندید تا غمها رو مهار کرد؟! باید دل به آینده سپرد و بهترینها رو انتظار کشید تا بهترینها بیاد وگرنه زندگی رو باخیم، اونم به هیچ و پوچ...
زندگی رو به همه بالا و پاییناش، عشقه!!!!!![]()
پیوست:
از صبح تا حالا بیش از ده بار عینکم رو با شالها و روسری های مختلف امتحان کردم!![]()
خیلی دوسش میدارم. هوارتا مرسی عسل من.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شده تا حالا دلت پر از حرف باشه ولی نتونی بگیشون؟! نه اینکه نخوای بگی، اتفاقن خیلی هم دوست داری بگیشون ولی کلمات مناسب پیدا نمی کنی و وقتی هم که دلت رو میزنی به دریا و به خیال خودت با کلمات مناسب، بخشی از اون ذهنیتهای خفته رو میریزی بیرون، میشی مایه تکدر خاطر عزیزترینت و دلت بیشتر تر تر از قبل میگیره.
هیچ وقت دلم نخواسته که به جونت غر بزنم و تمام سعیم رو میکنم که این کار رو نکنم(هر چند قبول دارم که خیلی وقتا هم موفق نیستم و مثل گاو صد من شیرده، لگد میزنم به همه خوبیهای نداشته ام و ناراحتت میکنم!). میخوام اینجا برات توضیح بدم که بیشتر تر از همیشه باورت بشه تا چه حد برام عزیزی و نمی خوام دلخورت کنم. ببین! من نمایشگاه رو فقط برای خریدن لیست احتمالی کتابام دوست ندارم. به خاطر همه هیاهویی که توش موج میزنه ولذت ناشی از دیدن اون همه آدم مشتاق مطالعه و خریدن کتابایی که اتفاقن اصلن توی لیست کتابام نیست دوست دارم. حتی میتونم بگم عاشقشم. ولی میدونی که تنهایی نمی تونم برم. دلیل تو رو هم قبول دارم. کاملن متین و منطقیه. اینم میدونم که توام دوست داری با هم بریم، یعنی بهش ایمان دارم. ولی جواب دلم رو چی بدم؟ میدونم میخوای بگی از دست تو چه کمکی برمیاد!؟ منم میگم:"هیچ" ولی درک کن که این تحریم برام سخته. پس بذار یه کم غر بزنم که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونم برات سخته ولی من چی کار کنم که کسی رو جز تو ندارم؟ خودخواهیه، میدونم ولی گاهی دوست دارم اونقدر خودخواه بشم که حتی برای نگاه مظلومانت هم دلم نسوزه و خام نشم که بذارم شب برنج بخوری!!
میدونی عسلم! یه جورایی خسته ام. دلم یه آرامش ناب میخواد حتی دو روز کافیه که اون آرامش رو به دست بیارم. من فکر نمی کردم با سفر داخلیم هم مشکل داشته باشی. وگرنه اصلن مطرح نمی کردمش. میخوام باور کنی که هیچ قصد بدی از عنوانش نداشتم. باور می کنی؟
بزرگترین آرزوم بعد از قبولی تو اینه که میشد با یه دارویی هر وقت که خواستم کوچیکت کنم و هر وقت که نخواستم، برت گردونم به سایز واقعیت! اونوقت تمام مشکلاتمون حل میشد. میدونم آرزوی بچگانه و محالیه ولی دل که این چیزا سرش نمیشه، فقط میخواددددددددددددددددددددددددددددددددددددد...
اومدم اینجا که رسمن ازت عذرخواهی کنم و خواهش کنم که ببخشیم و گره از ابروهات باز کنی و لبخند شیرینت رو بریزی تو نگام تا بیشتر از هر وقتی مست بشم.
عسلی من!
ببخشمممممممممممممممممممممممممممم...![]()
![]()
بازی اسپایدر ویندوز رو باز کردم و گذاشتم رو لِوِل سخت و خواستم یاد دیروز بکنم که تو بغلت نشستم و کمکم کردی تا بازی برده ات رو به پایان برسونم و کلی هم تشویقم کردی که چه همه زرنگم!!!
ولی حالا که نتونستم ببرم بهم ثابت شد که هیچم زرنگ نیستم.![]()
میرم سراغ آهنگها و شوهایی که تو برام ریختی رو پی سی. فولدر"شاینا توآین" رو باز می کنم. نگاهشون می کنم و سعی می کنم حس کنم تو بغلت نشستم و داری با موهام بازی می کنی...
کلافه میشم و میرم سراغ فولدر عکسات. دونه دونشون رو می بلعم با نگام. با هر کدومشون هزار بار قربون صدقه ات میرم و دورت می گردم.
به ساعت نگاه میکنم. هنوز خوابی!
چشمام رو می بندم و چهره ات رو موقع خواب تصور می کنم. یاد دیشب میوفتم. آخرم فوتبال ندیده خوابیدی. مقصر من نبودما.
چقدر معصوم و خواستنی میشی تو خواب. مثل بچه ها!!!![]()
آنتونیو رو میگیرم تو بغلم و محکم فشار میدم. یاد بغلت میوفتم و چشمام پر از اشک میشه. دوباره به عکسات نگاه می کنم و دیگه اشک از کاسه چشمام سرازیر میشه و میریزه رو گونه هام... دارم گریه می کنم.
تنهام و بدون ترس از حضور بقیه، صدای گریه ام رو میریزم بیرون. دست خودم نیست... مانیتور جلوی چشمام تار شده و قطره های اشکم داره میریزه روی کیبورد.
می خوامتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...![]()
![]()
پیوست:
وقتی من داشتم آشپزی می کردم و تو روی صندلی نزدیک گاز نشسته بودی و داشتی با دقت روزنامه می خوندی، دلم میخواست زمان متوقف میشد و تو همون لحظه می موندیم! خواستنی تر از همیشه شده بودی و نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم که با بوسه های گاه و بی گاهم مزاحم مطالعت نشم.![]()
می عشقمت تا همیشه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حال خوشبختی! حال دوست داشتن بی حد و مرز! حال خواستن...![]()
گامبوی بدقول من!![]()
دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممممممممم تا همیشه با همه وجود...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()