تبليغاتX
برای تو می نویسم...
میخوامت!
از شرکت که اومدم بیرون، دلم نیومد سوار تاکسی بشم و پیاده روی رو ترجیح دادم. هم هوا خیلی خوب بود و هم ذوق زیادی که برای خرید داشتم انرژیم رو چند برابر می کرد. تا سر سهروردی پیاده رفتم! به مغازه مورد نظر که رسیدم و خریدم رو انجام دادم، مثل بچه هایی که با یه جعبه مداد رنگی ذوق می کنن، هوارتا ذوق کردم! حالا خوبه خریدم مال تو بود نه برای خودم!!!! خودمم گاهی متعجب میشم از ذوقی که برای خرید کردن واسه تو دارم. توی سفر هم همین حس رو داشتم. همش چشمام دنبال یه هدیه مناسب برای تو بود که متاسفانه هیچ کدوم با سلیقه ام هماهنگ نشد و مجبور شدم به یه یادگاری کوچولو و یه جعبه خوردنی رضایت بدم. ولی همینکه همش هر جایی دنبال اینم که یه چیز مناسب برات پیدا کنم، یه دنیا انرژی مثبت میده بهم. نمی دونی چقدر این حس برام خوشاینده!؟ حالا هدایات رو گذاشتم جلوم و دارم تصورت می کنم و قربون صدقه ات میرم. میخوامتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت... کاش همین الا اینجا بودی!!!!!

ابروهام در اومده ولی دارم مقاومت می کنم که بهشون دست نزنم تا برات حسابی خوشمل کنم. سعی می کنم خیلی به آینه نزدیک نشم که وسوسه ام نکنه!  یه لاک خوشرنگ خریدم و کلی هم فکر کردم که چه طرحی برات بزنم روش! تازه هر شب تصمیم می گیرم چی بپوشم ولی صبح که میشه شک می کنم و کلی همه رو تو ذهنم به هم میریزم و دوباره از اول می چینمشون با یه ترکیب رنگ تازه! نگو دیوونم که خودم میدونم! دیوونتم...

الآن میخوامتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...

 

نوشته شده توسط shaparak در یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 19:8 | لینک ثابت |