تبليغاتX
برای تو می نویسم...
دلم برات تنگولیده هوارتا!

بازی اسپایدر ویندوز رو باز کردم و گذاشتم رو لِوِل سخت و خواستم یاد دیروز بکنم که تو بغلت نشستم و کمکم کردی تا بازی برده ات رو به پایان برسونم و کلی هم تشویقم کردی که چه همه زرنگم!!! ولی حالا که نتونستم ببرم بهم ثابت شد که هیچم زرنگ نیستم.

میرم سراغ آهنگها و شوهایی که تو برام ریختی رو پی سی. فولدر"شاینا توآین"  رو باز می کنم. نگاهشون می کنم و سعی می کنم حس کنم تو بغلت نشستم و داری با موهام بازی می کنی... کلافه میشم و میرم سراغ فولدر عکسات. دونه دونشون رو می بلعم با نگام. با هر کدومشون هزار بار قربون صدقه ات میرم و دورت می گردم. به ساعت نگاه میکنم. هنوز خوابی! چشمام رو می بندم و چهره ات رو موقع خواب تصور می کنم. یاد دیشب میوفتم. آخرم فوتبال ندیده خوابیدی. مقصر من نبودما. چقدر معصوم و خواستنی میشی تو خواب. مثل بچه ها!!!

آنتونیو رو میگیرم تو بغلم و محکم فشار میدم. یاد بغلت میوفتم و چشمام پر از اشک میشه. دوباره به عکسات نگاه می کنم و دیگه اشک از کاسه چشمام سرازیر میشه و میریزه رو گونه هام... دارم گریه می کنم. تنهام و بدون ترس از حضور بقیه، صدای گریه ام رو میریزم بیرون. دست خودم نیست... مانیتور جلوی چشمام تار شده و قطره های اشکم داره میریزه روی کیبورد.

می خوامتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...

 

پیوست:

وقتی من داشتم آشپزی می کردم و تو روی صندلی نزدیک گاز نشسته بودی و داشتی با دقت روزنامه می خوندی، دلم میخواست زمان متوقف میشد و تو همون لحظه می موندیم! خواستنی تر از همیشه شده بودی و نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم که با بوسه های گاه و بی گاهم مزاحم مطالعت نشم.

می عشقمت تا همیشه...

 

نوشته شده توسط shaparak در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت 17:2 | لینک ثابت |