تبليغاتX
برای تو می نویسم...
معذرت میخوام.

شده تا حالا دلت پر از حرف باشه ولی نتونی بگیشون؟! نه اینکه نخوای بگی، اتفاقن خیلی هم دوست داری بگیشون ولی کلمات مناسب پیدا نمی کنی و وقتی هم که دلت رو میزنی به دریا و به خیال خودت با کلمات مناسب، بخشی از اون ذهنیتهای خفته رو میریزی بیرون، میشی مایه تکدر خاطر عزیزترینت و دلت بیشتر تر تر از قبل میگیره.

هیچ وقت دلم نخواسته که به جونت غر بزنم و تمام سعیم رو میکنم که این کار رو نکنم(هر چند قبول دارم که خیلی وقتا هم موفق نیستم و مثل گاو صد من شیرده، لگد میزنم به همه خوبیهای نداشته ام و ناراحتت میکنم!). میخوام اینجا برات توضیح بدم که بیشتر تر از همیشه باورت بشه تا چه حد برام عزیزی و نمی خوام دلخورت کنم. ببین! من نمایشگاه رو فقط برای خریدن لیست احتمالی کتابام دوست ندارم. به خاطر همه هیاهویی که توش موج میزنه ولذت ناشی از دیدن اون همه آدم مشتاق مطالعه و خریدن کتابایی که اتفاقن اصلن توی لیست کتابام نیست دوست دارم. حتی میتونم بگم عاشقشم. ولی میدونی که تنهایی نمی تونم برم. دلیل تو رو هم قبول دارم. کاملن متین و منطقیه. اینم میدونم که توام دوست داری با هم بریم، یعنی بهش ایمان دارم. ولی جواب دلم رو چی بدم؟ میدونم میخوای بگی از دست تو چه کمکی برمیاد!؟ منم میگم:"هیچ" ولی درک کن که این تحریم برام سخته. پس بذار یه کم غر بزنم که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونم برات سخته ولی من چی کار کنم که کسی رو جز تو ندارم؟ خودخواهیه، میدونم ولی گاهی دوست دارم اونقدر خودخواه بشم که حتی برای نگاه مظلومانت هم دلم نسوزه و خام نشم که بذارم شب برنج بخوری!!

میدونی عسلم! یه جورایی خسته ام. دلم یه آرامش ناب میخواد حتی دو روز کافیه که اون آرامش رو به دست بیارم. من فکر نمی کردم با سفر داخلیم هم مشکل داشته باشی. وگرنه اصلن مطرح نمی کردمش. میخوام باور کنی که هیچ قصد بدی از عنوانش نداشتم. باور می کنی؟

بزرگترین آرزوم بعد از قبولی تو اینه که میشد با یه دارویی هر وقت که خواستم کوچیکت کنم و هر وقت که نخواستم، برت گردونم به سایز واقعیت! اونوقت تمام مشکلاتمون حل میشد. میدونم آرزوی بچگانه و محالیه ولی دل که این چیزا سرش نمیشه، فقط میخواددددددددددددددددددددددددددددددددددددد...

اومدم اینجا که رسمن ازت عذرخواهی کنم و خواهش کنم که ببخشیم و گره از ابروهات باز کنی و لبخند شیرینت رو بریزی تو نگام تا بیشتر از هر وقتی مست بشم.

عسلی من!

ببخشمممممممممممممممممممممممممممم...

 
نوشته شده توسط shaparak در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 17:31 | لینک ثابت