تبليغاتX
برای تو می نویسم...
بچرخ تا بچرخیم!

از خواب که پا شدم، بدون اینکه تختم رو مرتب کنم، از اتاق اومدم بیرون و یه راست رفتم سر وقت یخچال. یه نگاه اجمالی انداختم توش و سبزی گوجه سبز از دیواره شیشه ای جا میوه ای، چشمم رو متوجه خودش کرد. احساس کردم مغزم هم به انتخابم مهر تایید زد. جا میوه ای رو کشیدم بیرون و پنج تا دونه برداشتم اما نمیدونم چی شد که یه دونش از لای انگشتام سر خورد و افتاد روی سنگ کف آشپزخونه. در همون لحظه که قل خوردنش رو می دیدم، فکر کردم زندگیم مثل این گوجه سبزه؛ غیر قابل پیش بینی و غلطون. فقط چند ثانیه طول کشید تا گوجه سبز تو یکی از خونه های سنگ از حرکت وایساد اما از خونه هایی عبور کرد که اصلن تو مسیرش نبود و نمیتونستم پیش بینی کنم! و حتی در آخرین لحظه که مطمئن بودم که آخرین خونه رو هم پشت سر میذاره  دقیقن لبه خط مرز دو تا سنگ وایساد!!!!!

در یخچال رو بستم و رفتم جلوی پنجره، چشمام رو بستم و با خودم فکر کردم این میتونه یه نشونه باشه از طرف خدای مهربون؟ حتمن همینطوره. همیشه امید هست و اگر نباشه سنگ روی سنگ بند نمیشه. چرا یادم رفته بود که باید خندید تا غمها رو مهار کرد؟! باید دل به آینده سپرد و بهترینها رو انتظار کشید تا بهترینها بیاد وگرنه زندگی رو باخیم، اونم به هیچ و پوچ...

زندگی رو به همه بالا و پاییناش، عشقه!!!!!

 

پیوست:

از صبح تا حالا بیش از ده بار عینکم رو با شالها و روسری های مختلف امتحان کردم! خیلی دوسش میدارم. هوارتا مرسی عسل من.

 

نوشته شده توسط shaparak در جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت 18:38 | لینک ثابت |