تبليغاتX
برای تو می نویسم...
از هر دری سخنی!

به گفته مسئول اداره امور مشترکین:"عمر سیم کارتم تموم شده بود و باید عوض می شد!!!!" خوبه نمردم و فهمیدم که سیم کارت هم عمر محدود داره برای خودش و ممکنه هر وقت دلش بخواد بسوزه و نو بشه.

به هر حال امروز فهمیدم که بدجوری به گوشیم عادت کردم و نبودنش خیلی سخت و غیر قابل تحمل میشه. حالا ممکنه در روز اصلن زنگ خوری هم نداشته باشم اما همینکه ، حین کار کردنم، کنارم تو جاش نشسته و نگاهم می کنه، یه نقطه امید برای خودش!

 

امروز خیلی از دست آقای سرپرست عصبانی شدم. اونقدر که اگر نرفته بود جلسه و دستم بهش میرسید، حسابی حالش رو میاوردم سر جاش. شانس آورد که از دم پرم فرار کرد. دلم میسوزه واسه خودم و این همه بی انصافی!

 

الآن که دارم می نویسم تو هنوز توی نمایشگاهی و خسته و کوفته داری دنبال کتاب می گردی که احتمالن تعداد زیادیش مال منه و این باعث شده که من دچار عذاب وجدان بشم. منکه گفتم خیلی ضروری نیستن و هر کدوم رو دیدی بخر! کاش اصلن لیستم رو بهت نمیدادم. نگرانتم قربونت برم. هوارتا مرسی و هوارترتا معذرت که این همه خسته شدی.

 

پیوست:

کاش یاد بگیرم که نباید بیدی باشم که با این بادها بلرزم وگرنه کلاهم پس معرکه است!!!!

 

نوشته شده توسط shaparak در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 19:41 | لینک ثابت |