

یادمه هوا خیلی گرم بود و خیلی خسته بودم. اصلن حوصله نداشتم برم بیرون. ولی از اونجاییکه همیشه از بدقولی بیزار بودم وهستم، به زور و زحمت آماده شدم. باید ساعت پنج جلوی سینما فرهنگ می بودم.
چه زود پنج سال گذشت!!!!
حتی ذره ای هم فکر نمی کردم که اون دیدار به دیدار دوم برسه چه برسه به پنج سال دلبستگی و با هم بودن و در وجود هم غوطه زدن و آرامش و حس مخملی خوشبختی...
باورت باورت میشه که پنج سال گذشت؟
چقدر زود! انگار همین دیروز بود که با تردید اومدی سمتم و اسمم رو گفتی و منم مرددتر از تو، اسمت رو به زبون آوردم و با هم دست دادیم و این شد شروع یه رابطه پر از روزهای طلایی و قشنگ که هر دومون توش بزرگ شدیم و زندگی رو با همه تلخیها و شیرینیها، فرارزها و نشیبها، شادیها و غصه ها و ... تجربه کردیم.![]()
زندگی چ زندگی چه بازیهای جالبی داره! همیشه یه گوشه ای، یه اتفاق ساده اما شاید عمیق انتظارت رو می کشه و اگه بتونی اون فرصت رو غنیمت بشماری، خوشبختی. خوشحالم که اون روز حس خوش قولیم به تنبلی ناشی از خستگی و گرمام غلبه کرد و من رو تا سر قرار کشوند. خوشحالم که خدا تورو تو اون روز بهاری بهم هدیه داد و آرامش حضورت رو مثل یه رود، تو وجودم جاری کرد تا از زندگی لذت ببرم و بهترین و به یادماندنی ترین لحظه های عمرم رو در کنارت سپری کنم.![]()
هنوزم هنوزم با گذشت پنج سال، وقتی از کنار سینما فرهنگ رد میشم، حس خوب اونروز به دلپذیری بوی پیچ امین الدوله میپیچه تو وجودم و سر تا پام رو قلقلک میده. هنوزم چهره معصوم و مهربون و جدی اونروزت توی ذهنمه. مطمئنم خودتم نمی دونی مسافت ورودی سینما تا قلبم رو چطور و با چه وسیله ای طی کردی، همونطور که من نمیدونم ولی مهم اینه که الآن اینجایی. توی قلبم. توی عمیق ترین حس خواستنم و توی لذت بخش ترین معنای زندگیم. مثل همیشه با یه لبخند پر معنی نشستی و با بودنت بهم امنیت و آرامش میدی.![]()
خوشح خوشحالم که پنج سالگی رابطمون رو داریم جشن میگیریم در حالی که همه روزهای با هم بودنمون پره از خاطره های تکرار ناشدنی و قشنگ. اونقدر قشنگ که هر چی فکر می کنم نمی تونم یکیشون رو به عنوان بهترین و دوست داشتنی ترینشون انتخاب کنم. هرچند ایمان دارم تو این رابطه تو صد هزار برابر من صبور و مهربون و فداکار بودی و کمکم کردی تا بزرگ شم و قد بکشم به سمت نور. ولی هرچی هم که بزرگ بشم، به تو نمیرسم و تو همیشه از من بزرگتری. و این بزرگترین دلیل افتخار منه به تو... کاش من هم می تونستم با همه کوچکی و خردیم، ذره ای(نه بیشتر) باعث آرامش و خوشبختیت باشم!![]()
بزرگ بزرگترین دلیل خوشبختی من!![]()
توی بغ توی بغلتم و توی بغلمی، توی قلبتم و توی قلبمی، توی نگاهتم و توی نگاهمی، توی فکرتم و توی فکرمی، توی خاطره هاتم و توی خاطره هامی، توی صداتم و توی صدامی، توی وجودتم و توی وجودمی، توی دستاتم و توی دستامی، توی خنده هاتم و توی خنده هامی، توی خلوتتم و توی خلوتمی، توی رویاهاتم و توی رویاهامی، توی زندگیتم و توی زندگیمی؛ پس بی تو هرگز همراه همیشگی من.![]()
تا همی تا همیشه می عشقمت بی نقطه، بی پایان...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیوست:
پنج سال پیش هم بیست و یکم اردیبهشت، شنبه بود و روز قبلش، آخرین روز نمایشگاه کتاب!!!!![]()
پیوست: